مرغ حق
هركه همچون صبحدم دارد هواى نيمشب * گرد غم از دل زدايد با صفاى نيمشب
گر وصال دوست خواهى يكزمان از كف منه * نالههاى نيمروز و گريههاى نيمشب
الفتى دارد خدايا با دل شب واگذار * نيمشب را بهر ما ، ما را براى نيمشب
صد چو ملك نيمروزش هست در زير نگين * آرى آرى پادشه باشد گداى نيمشب
مرغ حقّ از كاروانِ رفته مىگويد سخن * بىخبر در خواب و غافل زين دراى نيمشب
محنت گفتوشنود مردمم « بيدار » كشت * آفرين بر خلوت راحتفزاى نيمشب
نامهربان
مىروم از كويش امّا تاب تنهاييم نيست * گر شكيبايى تو اى دل من شكيباييم نيست
همچو نى از بندبندم ناله مىآيد برون * فاش گويم دور از آن لب ، تاب تنهاييم نيست
يك نظر ديديم رويش را و از خود رفتهايم * فرصتى تا بار ديگر ما به خود آييم نيست
من تنى رنجور و بار هجر سنگين است و سخت * رحمى اى نامهربان باللّه تواناييم نيست
چون حبابى ديده بگشوديم و در دريا شديم * هرچه هست از اوست حرفى از من و ماييم نيست
دريغ مدار
چو اشك عاقبت از چشمت اى نگار فتادم * بلى ز چشم تو و چشم روزگار فتادم
به ساغرى كه به ياد لبت زدم شدم از خود * به جمع بادهگساران ز اعتبار فتادم
براى ديدن رويت ز شوق و ضعف به كويت * چو باد خاستم از جاى و چون غبار فتادم
كزم دريغ مدار از من اى نسيم بهاران * كه از سموم خزانى ز برگ و بار فتادم
كسان به وصل گلى شاد در وطن من محزون * چو لاله داغ به دل از غم ديار فتادم
بلاى اوّل « بيدار » مبتلاى تو بود * ز دست دل به بلا من هزار بار فتادم