پس از يك سال
سالى ز من گذشته و يا گاه كمترى * كز كف مرا شدهست درخشنده گوهرى
سالى بشد كه اخترى از آسمان مهر * افتاد و زد به جان من زار اخگرى
سالى گذشت از آن شب شومى كه شمع جمع * خاموش گشت از دمدم سرد صرصرى
اختر نبود و شمع نبود و گهر نبود * زين هر سه بيش بود چو او بود مادرى
دنيايى از محبّت و نيكى مجسّمى * افرشتهاى به قالب انسان مصوّرى
بر فرق مستمندان از روى مكرمت * همچون هماى سايهء اقبالگسترى
بر قلب دردمند يتيمان چو مرهمى * مهرش چو آفتاب ولى دردپرورى
بر خاتم وقار گرانسنگ دانهاى * بر تارك جلال درخشنده افسرى
هر چيز خوانمش به حقيقت چه بنگرم * بينم كه آن دگر به دو اين چيز ديگرى
زن بود ليك گاه تفكّر ز مرد بيش * زن بود ليك در هنر از مرد بهترى
تاريك كلبه را ز فروغ جمال خويش * مىداشت پر ز نور چو خورشيد انورى
ز آتش ربود مرگ كه از پيش گفتهاند * « هرگز دو آفتاب نگنجد به كشورى »
آن گلبن مراد من اى خاك بر سرم * بالش ز سنگ كرده و از خاك بسترى
اندوده گر به گل نشود روى آفتاب * چون شد به گل نهان رخ مهر منوّرى
برخيز هان ز جاى كه هرگز نديده كس * خورشيد در نقابى يا مه به معجرى
دانى به من چه بگذرد از دورى رُخَت ؟ * اسپند را چه بگذرد از سوز مجمرى ؟
دل داشت آرزو كه شود برخى رهت * يعنى به خاك جاى كند زار پيكرى
رفتى تو و هنوز منم زنده اى عجب * اينسان رقم نمود قضاى مقدّرى
رفتى تو و به قصد دلم هرچه بنگرم * از غم سياه بينم و از رنج لشكرى
رفتى تو و به پنجهء غم دل همىتپد * آرى تپد به پنجهء شاهين كبوترى
بر هر طرف كه مىنگرم از جفاى چرخ * غم همچو دايره است و تنم همچو محورى
زين درد جانگزاى بنالم به سوز دل * چونان كه در بهار كند ناله تُندرى
بعد از تو من جهان نتوانم درست ديد * بىتو شدهست هر مژه در چشم نشترى
رفتى تو از سرم منم اينك نژند و زار * بعد از تو كيست همچو تو پرمهر سرورى
خوش باش گرچه من به غمت مبتلا شدم * وانگه تو شاد خوارى از خط اوفرى
خوش باش هان به عالم جان كاندر آن جهان * نى غم وجود دارد و نى قلب مضطرى