تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 649

مساهمون:

ص٦٤٩

رشك آفتاب

به خواب در برم آن رشك آفتاب آمد * نيامد ارچه به بيدارىام به خواب آمد گرفت ساغر صهبا و من به دل گفتم * بيا كه ماه به كف امشب آفتاب آمد نديده وضع جهان ديده بايدم بستن * به گوش اين سخنم دوش از جناب آمد به پاى سرو قدش جوى اشك آوردم * هزار حيف كه اين نقش هم برآب آمد نديده صبح جوانى ز كودكى پيرم * خداى را شب پيرى چه با شتاب آمد امام شهر به مسجد ره خطا مىرفت * كنون به ميكده شد در ره صواب آمد به غير بوسه از آن لب كه زندگىبخش است * هرآن سؤال كه شد همره جواب آمد برهنِ باده بر پير مىفروش برفت * ز دستِ سبحه كنون نوبت كتاب آمد به بانگ چنگ تو « بيدار » اين غزل برخوان * كه فردفرد غزل فرد انتخاب آمد

ابر رحمت

به دوش دل ز غم هجر بارها دارم * هنوز اوّل عشق است و كارها دارم فلك ز موى سپيدم نشاند بر سر برف * در اين شكوفهء پيرى بهارها دارم ز پاره‌هاى دلم كز غمت كنارم ريخت * به شام تيره همه‌شب كنارها دارم چه لاله‌ها كه برويد پس از من از گل من * چنين كه داغ رخ گل‌عذارها دارم بيا كه در رهت اى ابر رحمت از سر شوق * گشاده دست دعا چون چنارها دارم ز بس‌كه ديده ز هجرت سرشك گلگون ريخت * كنار دامن خود لاله‌زارها دارم گذر به تربت « بيدار » كن چو درگذرد * من اين اميد به دل از نگارها دارم

اشك غم

به روى گل ز حسرت يك نظر بيند سحر شبنم * چو صبح آيد ز دنيا بايدش قطع نظر شبنم مگر ، دى باده نوشيده‌ست تا گاه سحر شبنم * كه بنهاده‌ست رو بر روى گل و ز خود به در شبنم دم ديگر شود محو رخ خورشيدسيمايى * گرفت اين رتبه از دامان پاك و چشم تر شبنم