رشك آفتاب
به خواب در برم آن رشك آفتاب آمد * نيامد ارچه به بيدارىام به خواب آمد
گرفت ساغر صهبا و من به دل گفتم * بيا كه ماه به كف امشب آفتاب آمد
نديده وضع جهان ديده بايدم بستن * به گوش اين سخنم دوش از جناب آمد
به پاى سرو قدش جوى اشك آوردم * هزار حيف كه اين نقش هم برآب آمد
نديده صبح جوانى ز كودكى پيرم * خداى را شب پيرى چه با شتاب آمد
امام شهر به مسجد ره خطا مىرفت * كنون به ميكده شد در ره صواب آمد
به غير بوسه از آن لب كه زندگىبخش است * هرآن سؤال كه شد همره جواب آمد
برهنِ باده بر پير مىفروش برفت * ز دستِ سبحه كنون نوبت كتاب آمد
به بانگ چنگ تو « بيدار » اين غزل برخوان * كه فردفرد غزل فرد انتخاب آمد
ابر رحمت
به دوش دل ز غم هجر بارها دارم * هنوز اوّل عشق است و كارها دارم
فلك ز موى سپيدم نشاند بر سر برف * در اين شكوفهء پيرى بهارها دارم
ز پارههاى دلم كز غمت كنارم ريخت * به شام تيره همهشب كنارها دارم
چه لالهها كه برويد پس از من از گل من * چنين كه داغ رخ گلعذارها دارم
بيا كه در رهت اى ابر رحمت از سر شوق * گشاده دست دعا چون چنارها دارم
ز بسكه ديده ز هجرت سرشك گلگون ريخت * كنار دامن خود لالهزارها دارم
گذر به تربت « بيدار » كن چو درگذرد * من اين اميد به دل از نگارها دارم
اشك غم
به روى گل ز حسرت يك نظر بيند سحر شبنم * چو صبح آيد ز دنيا بايدش قطع نظر شبنم
مگر ، دى باده نوشيدهست تا گاه سحر شبنم * كه بنهادهست رو بر روى گل و ز خود به در شبنم
دم ديگر شود محو رخ خورشيدسيمايى * گرفت اين رتبه از دامان پاك و چشم تر شبنم