عاطفى جمعآورى و با مقدمهء استاد كيوان سميعى به چاپ رسانيد ؛ و چند اثر ديگر ، كه به چاپ نرسيده است .
من كيستم
من كيستم اسيرى از روزگار خسته * دست دعاش بسته پاى طلب شكسته
محجوب و سربهزيرى همچون بنفشهء باغ * چون لاله داغدارى در خون خود نشسته
گاهى فراخته قد ، چون سرو از تكبّر * گاهى زبون چو سبزه بر خاك ره نشسته
همچون نسيم با سر هر ره سپرده آخر * با دوست بسته پيمان و ز عالمى گسسته
رفتيم و خوب رفتيم ما از دل رفيقان * چون بادپا شرارى كز سنگ خاره جسته
خوشبو دهان غنچه از مهر خامُشى شد * اى خوش لبى كه بر وى اين مهر نقش بسته
در نظم و نثر « بيدار » مىبرد رنج بسيار * اينك ز نثر بيزار و ز نظم گشته خسته
اميد ديدار
در گلستان همنشينى دوش جز خارت نبود * هوش دار اى تازهگل اين خود سزاوارت نبود
زندگانى تلخ شد در اين سراى فتنهزاى * مرگ شيرين بود اگر اميد ديدارت نبود
در بر سوز دل عشّاق سردى كم نماى * آه اينان گر نبودى گرم بازارت نبود
زانوى غم زان گرفتم در بغل كاندر برت * حلقه دستم چون سر زلف نگونسارت نبود
قسمت اين بودهست جور تو نصيب من شود * ور نه اى ماه وفاكيشم جفا كارت نبود
با رقيبت ديدم و دشنام گفتى اين سخن * تلخ بودى گر از آن لعل شكربارت نبود
شب كه آسودى و گشتى گرم خواب از تاب مى * از چه پرواى دل رنجور « بيدار » ت نبود