هركه مرا دوست شد عليش مولى * زانكه منم شهر علم و اوست وِرا در
منقبتت كى توان به چامه بيان كرد * مدح تو را هل اتىست زينت و زيور
قاتل مرحب تويى و مرشد جبريل * فاتح خيبر تويى و خواجهء قنبر
شد ز تف تيغ كفرسوز تو اى شاه * چهرهء مرّيخ سرخفام چو آذر
كلك دبير فلك نبود نويسا * گر نبدى مكتب على به جهان در
مشترى آن كو شدهست قاضى گردون * گاه قضاوت تو راست بنده و چاكر
تا به صف گلشن است لاله جگر خون * تا به سر گلبن از گل آيد افسر
دشمن تو هركه هست داغش بر دل * شيعهء تو تاج افتخارش بر سر
خاك رهت « بهنيا » ست اى شه مردان * چشم اميدش به توست در صف محشر
نمىبرد
سيل سرشك ما دلت از جا نمىبرد * اين نقش راه بر دل خارا نمىبرد
با سبزهء خط و لب چون غنچه هيچكس * خاطر به باغ بهر تماشا نمىبرد
عاشق كه درد خويش ز درمان به دور ديد * بيهوده آبرو به مداوا نمىبرد
آنكس كه نقد حال ز كف بهر نسيه داد * امروز رفت و صرفه ز فردا نمىبرد
تا بوسهء لبان روانبخش يار هست * دلداده منّتى ز مسيحا نمىبرد
آن را كه جام بر كف و دلدار در بر است * حسرت به گنج و ملكت دارا نمىبرد
تا « بهنيا » ست سرخوش از آن چشم مىفروش * دست طلب به ساغر صهبا نمىبرد