برق نگاه
منم دردآشنا ، دلدادهء سردرگريبانى * نواى در گلو بشكستهاى ، زارى ، پريشانى
بسان زورق بشكستهاى ، در پنجهء طوفان * سراسر نامراديها ، نه امّيدى نه سامانى
سيهروزى ، دل از كف دادهاى ، برگشته ايّامى * ز چشم شوخ يغماگر ، بت برگشته مژگانى
تسلّى مىدهم با ياد او هر شب دل خود را * گهى با اشك خونينى ، دمى با آه سوزانى
خدا را سوخت از برق نگاهى خرمن جانم * تو بر كشت اميد من ببار اى ديده بارانى
منم گمكردهراهى ، مانده اندر وادى حيرت * به خود پيچان ، بهسان گردبادى در بيابانى
خواجهء قنبر
صبح درخشان نمود روى ز خاور * چهرهء شب را زدود مهر منوّر
لشكر روم آمد از ره و سپه زنگ * خانه تهى كرد و برد با خود اختر
مرغ سحر پر كشيد جانب گلزار * شد مترنّم به مدح حيدر صفدر
شاه ولايت على عالى اعلى * شوهر خير النّساء و مهر پيمبر
كيست على آنكه بُد به عرصهء هيجا * فارس ميدان و شيرگير دلاور
كيست على آنكه گاه عدل و سياست * از پى تنبيه سوخت دست برادر
كيست على آنكه خفت از ره يارى * جاى محمد ( ص ) شبى ميانهء بستر
كيست على آنكه بود در همهء عمر * يار ستمديدگان عدوى ستمگر
كيست على آنكه هست تاج سلونى * تارك او را بهين درخشان گوهر
شرع نبى كى رواج يافت به دوران * گر نَبُدى ذو الفقار و بازوى حيدر
مدحش اين بسكه در غدير خُم احمد * خاتم پيغمبران ، ستودهء داور
گفت ز بعد من او خليفهء برحق * گفت كه بر امّت اوست هادى و رهبر