تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨

فلسفهء من

جنگل همهء شب سوخت ، از صاعقهء پاييز * زين آتش دامنگير ، اى سبز جوان پرهيز برگ است كه مىبارد ! چشم تو نبيند كاش * اين منظره را هرگز ، در عالم رؤيا نيز هيهات نمىدانم ، اين شعله كه بر من زد * از آتش « تائيس » است يا بارقهء « چنگيز » ! خاكستر من ديگر ققنوس نخواهد زاد ؟ * و آن هلهله پايان يافت ، اين‌گونه ملال‌انگيز ؟ تا نيمه چرا اى دوست ؟ لاجرعه مرا سركش * من فلسفه‌اى دارم ، يا خالى و يا لبريز مگذار به طوفانم ، چون دانه به خاكم بخش * شايد كه بهارى باز ، صور تو دمد برخيز

يار ديرين

دل‌تنگىام را از غزل اين يار ديرينم بپرسيد * از همسپار لحظه‌هاى تلخ و شيرينم بپرسيد اين خنده‌هاى بيخودى را بر لبم جدّى مگيريد * حال مرا از واژه‌هاى شعر غمگينم بپرسيد من خود نمىدانم ، شما درد مگوى سالها را * از او كه عاجز مانده در يك‌لحظه تسكينم ، بپرسيد من زنده‌ام ، امّا خود اين ناديده را باور ندارم * از هركه اين ناباورى را كرده تلقينم ، بپرسيد باور ندارم از خود اين تسليم بىچون‌وچرا را * از زندگى ، از هرچه مىخواند به تمكينم ، بپرسيد يك مرغ ديگر كم شد از اين فوج بىپرواز و آواز * ديگر مرا از پنجهء خونين شاهينم بپرسيد