فلسفهء من
جنگل همهء شب سوخت ، از صاعقهء پاييز * زين آتش دامنگير ، اى سبز جوان پرهيز
برگ است كه مىبارد ! چشم تو نبيند كاش * اين منظره را هرگز ، در عالم رؤيا نيز
هيهات نمىدانم ، اين شعله كه بر من زد * از آتش « تائيس » است يا بارقهء « چنگيز » !
خاكستر من ديگر ققنوس نخواهد زاد ؟ * و آن هلهله پايان يافت ، اينگونه ملالانگيز ؟
تا نيمه چرا اى دوست ؟ لاجرعه مرا سركش * من فلسفهاى دارم ، يا خالى و يا لبريز
مگذار به طوفانم ، چون دانه به خاكم بخش * شايد كه بهارى باز ، صور تو دمد برخيز
يار ديرين
دلتنگىام را از غزل اين يار ديرينم بپرسيد * از همسپار لحظههاى تلخ و شيرينم بپرسيد
اين خندههاى بيخودى را بر لبم جدّى مگيريد * حال مرا از واژههاى شعر غمگينم بپرسيد
من خود نمىدانم ، شما درد مگوى سالها را * از او كه عاجز مانده در يكلحظه تسكينم ، بپرسيد
من زندهام ، امّا خود اين ناديده را باور ندارم * از هركه اين ناباورى را كرده تلقينم ، بپرسيد
باور ندارم از خود اين تسليم بىچونوچرا را * از زندگى ، از هرچه مىخواند به تمكينم ، بپرسيد
يك مرغ ديگر كم شد از اين فوج بىپرواز و آواز * ديگر مرا از پنجهء خونين شاهينم بپرسيد