بازتاب
قطرهقطره اگرچه آب شديم * ابر بوديم و آفتاب شديم
ساخت ما را همو كه مىپنداشت * به يكى جرعهاش خراب شديم
هى مترسك كلاه را بردار * ما كلاغان دگر عقاب شديم
ما از آن سودن و نياسودن * سنگ زيرين آسياب شديم
گوش كن ، ما خروش و خشم تو را * همچنان كوه ، بازتاب شديم
اينك اين تو ، كه چهره مىپوشى * اينك اين ما ، كه بىنقاب شديم
ما كه اى زندگى ، به خاموشى * هر سؤال تو را جواب شديم
ديگر از جان ما چه مىخواهى ؟ * ما كه با مرگ بىحساب شديم
من حرف دل را دوست دارم
در ديگران مىجوييم ، امّا بدان اى دوست * اينسان نمىيابى ز من ، حتى نشان اى دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا مىزن * تا پاسخم را بشنوى ، پژواكسان اى دوست
در آتش تو ، زاده شده ققنوس شعر من * سردى مكن با اينچنين آتش به جان اى دوست
گفتى بخوان - خواندم ، اگرچه گوش نسپردى * حالا كه لالم خواستى پس خود بخوان اى دوست
من قانعم ، آن بخت جاويدان نمىخواهم * گر مىتوانى يكنفس با من بمان اى دوست
يا نه ، تو هم با هر بهانه ، شانه خالى كن * از من - من اين بر شانهها بار گران - اى دوست
نامهربانى را هم از تو دوست خواهم داشت * بيهوده مىكوشى بمانى مهربان ، اى دوست
آنسان كه مىخواهد دلت با من بگو ، آرى * من دوست دارم حرف دل را بر زبان ، اى دوست