بزن اى نابترين پنجه ، كه در پهنهء اين دشت * دوست دارم همه از « گوشهء عشّاق » بخوانم
درّه مىداند و آن قلّهء پنهان شده در مه * كه من پير ، چرا اين همه امروز جوانم
درّهام پاى گرفتهست كه ديگر بنشينم * قلّهام دست گرفتهست كه خود را برسانم
مىدوم همنفس رود و در آيينهء صافش * پرسشى مىكنم از خويش ، كه خود پاسخ آنم
فصل ديگر
ناگهان ديدم كه دور افتادهام از همرهانم * مانده با چشمان من دودى به جاى دودمانم
ناگهان آشفت كابوسى مرا از خواب كهفى * ديدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم
ناشناسى در عبور از سرزمين بىنشانى * گرچه ويران ، خاكش امّا آشنا با خشت جانم
ها . . . شناسم ، اين همان شهر است ، شهر كودكيها * خود شكستم تكچراغ روشنش را با كمانم
مىشناسم اين خيابانها و اين پسكوچهها را * بارها اين دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهارى باغها و اين زمستانى بيابان ! * ز آسمان مىپرسم ، آخر من كجاى اين جهانم ؟
سوز سردى مىكشد شلّاق و مىچرخاند و من * درد را حس مىكنم در بندبند استخوانم
مىنشينم ، از زمين سرزمين بىگناهم * مشت خاكى روى زخم خونفشانم مىفشانم
خيره بر خاكم كه مىبينم ز كرت زخمهايم * مىشكوفد سرخ گلهايى شبيه دوستانم
من زنم لبخند و برمىخيزم از خاك و بدينسان * مىشود آغاز فصل ديگرى از داستانم