تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
بزن اى نابترين پنجه ، كه در پهنهء اين دشت * دوست دارم همه از « گوشهء عشّاق » بخوانم درّه مىداند و آن قلّهء پنهان شده در مه * كه من پير ، چرا اين همه امروز جوانم درّه‌ام پاى گرفته‌ست كه ديگر بنشينم * قلّه‌ام دست گرفته‌ست كه خود را برسانم مىدوم هم‌نفس رود و در آيينهء صافش * پرسشى مىكنم از خويش ، كه خود پاسخ آنم

فصل ديگر

ناگهان ديدم كه دور افتاده‌ام از همرهانم * مانده با چشمان من دودى به جاى دودمانم ناگهان آشفت كابوسى مرا از خواب كهفى * ديدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم ناشناسى در عبور از سرزمين بىنشانى * گرچه ويران ، خاكش امّا آشنا با خشت جانم ها . . . شناسم ، اين همان شهر است ، شهر كودكيها * خود شكستم تك‌چراغ روشنش را با كمانم مىشناسم اين خيابانها و اين پس‌كوچه‌ها را * بارها اين دوستان بستند ره بر دشمنانم آن بهارى باغها و اين زمستانى بيابان ! * ز آسمان مىپرسم ، آخر من كجاى اين جهانم ؟ سوز سردى مىكشد شلّاق و مىچرخاند و من * درد را حس مىكنم در بندبند استخوانم مىنشينم ، از زمين سرزمين بىگناهم * مشت خاكى روى زخم خونفشانم مىفشانم خيره بر خاكم كه مىبينم ز كرت زخمهايم * مىشكوفد سرخ گلهايى شبيه دوستانم من زنم لبخند و برمىخيزم از خاك و بدين‌سان * مىشود آغاز فصل ديگرى از داستانم