تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١

همره تاريخ

نتوان گفت كه اين قافله وامىماند * خسته و خفته از اين خيل جدا مىماند اين رهى نيست كه از خاطره‌اش ياد كنى * اين سفر همره تاريخ به‌جا مىماند دانه و دام در اين راه فراوان ، امّا * مرغ دل‌سير ز هر دام رها مىماند مىرسيم آخر و افسانهء واماندن ما * همچو داغى به دل حادثه‌ها مىماند بىصداتر ز سكوتيم ، ولى گاه خروش * نعرهء ماست كه در گوش شما مىماند برويد اى دلتان نيمه كه در شيوهء ما * مرد ، با هرچه ستم ، هرچه بلا مىماند

پرنقش‌تر از فرش دلم . . .

گفتم : « بدوم تا تو همه فاصله‌ها را » * تا زودتر از واقعه گويم ، گله‌ها را چون آينه پيش تو نشستم كه ببينى * در من اثر سخت‌ترين زلزله‌ها را پرنقش‌تر از فرش دلم بافته‌اى نيست * ازبس‌كه گره زد به گره حوصله‌ها را ما تلخى « نه » گفتنمان را كه چشيديم * وقت است بنوشيم ازاين‌پس بله‌ها را بگذار ببينيم بر اين جغد نشسته * يك‌بار دگر پر زدن چلچله‌ها را يك‌بار هم اى عشق من ، از عقل مينديش * بگذار كه دل حل بكند مسأله‌ها را

پويهء ناخواسته

در عشق گذاريست كه در هيچ گذر نيست * اين پويهء ناخواسته از نام سفر نيست هشدار از اين ره ، كه در آن گم شده‌ام من * اين راه بجز آمدنى سوى خطر نيست گفتى « پدر از عشق بگو » گوش كن اى جان * اين آتش جانسوز ، كم از داغ پدر نيست تاريكى شبهاست ، ولى راستش اين است * تا دل به چنين شب نزنى ، نيست سحر ، نيست اى تشنه در اين سنگ يكى چشمه روان است * اين سخت ، به دندان بشكن ، تيشه اگر نيست اى كاش مرا هم ز جوانى هيجان بود * هيهات كه آن شقشقه‌اى بود و دگر نيست