نجوا با ديوار
تو را گم مىكنم هر روز و پيدا مىكنم هر شب * بدينسان خوابها را با تو زيبا مىكنم هر شب
تبى اين كاه را ، چون كوه سنگين مىكند ، آنگاه * چه آتشها كه در اين كوه بر پا مىكنم هر شب
تماشاييست پيچوتاب آتش ، ها . . . خوشا بر من * كه پيچوتاب آتش را تماشا مىكنم هر شب
مرا يك شب تحمّل كن كه تا باور كنى ، اى دوست * چگونه با جنون خود مدارا مىكنم هر شب
چنان دستم تهى گرديده از گرماى دست تو * كه اين يخكرده را از بىكسى « ها » مىكنم هر شب
تمام سايهها را مىكشم بر روزن مهتاب * حضورم را ز چشم شهر حاشا مىكنم هر شب
كجا دنبال مفهومى براى عشق مىگرديد ؟ * كه من اين واژه را تا صبح معنا مىكنم هر شب
معيار عاشقى چيست ؟
چيزى گم است در من ، از آرزو فراتر * مانند جان شيرين ، زان نيز ، پربهاتر !
در جستجوى اويم ، يا در سراغ اكسير * من هرچه خستهپاتر ، او نيز كيمياتر !
گاهى كه در نگاهى ، من يابمش ، شگفتا * من سنگ مىشوم « او » از لحظهها رهاتر !
حس مىكنم هم اينك گمگشتهء من اينجاست * اينسان كه گشتهام باز ، از لال بىصداتر !
حال مرا ببينيد ، باور كنيد اين دوست * جز او كه مىكشاند ، من را به ناكجاتر ؟
گمگشتهء من اى كاش مىشد تو باشى اى عشق * بر خود نمىپسندم ، درد از تو بىدواتر
معيار عاشقى چيست ؟ آيا هنوز بايد * با درد و داغ اين راز ، گرديد آشناتر ؟
گفتى كه « بگذر از من » از خويش هم گذشتم * شايد سراغ دارى ، از من خوشآزماتر