در دم گشوده شد در ايوان * افشين به پيش فاتح و مغرور
گردش قراولان سپرور * رزمآوران سهم و سلحشور
* *
بگرفته در ميان خود از بيم * مردى چو كوه سركش و استوار
با جامهاى چو خون شفق سرخ * با هيبتى چو شير به هنجار
* *
آرام ليك سركش و جوشان * خاموش ليك غرق تب و توش
چون سيل پرخروش كفآلود * كز سد به بند مانده و خاموش
* *
قامت به خم ز درد جگرسوز * خون موج زن ز زخم سرو روى
گردن چو دست و شانه به زنجير * زخم سنان به گونه و ابروى
* *
چشمان چو شير گرسنهء خونين * نفرت شرارهكش ز نگاهش
اندوه ملّتى شده آتش * خيزد عيان ز شعلهء آهش
* *
اين بابك است ؟ معتصم از بيم * فرياد زد كه برگو : افشين
اين است آن لعين تبهكار ؟ ! * اين است آن مجوس كژآيين ؟ !
* *
افشين به احترام خليفه * خم گشت ليك غمگن و آرام
گفتا به پاسخ : آرى بابك * اوى است اى خليفهء اسلام
* *
مغرور و خشمناك و پر از بيم * آمد خليفه جانب بابك
فرياد زد : تويى كه گزيدى * بر دين حق ، شقاوت مزدك ؟ !
* *
آتشفشان كه جوشد و پوشد * بر دشت جامهها ز شرارى
آنگونه عمرسوز و دهاندوز * بابك جواب داد كه : آرى
* *