تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠
دژخيم بىدرنگ به كف كرد * بازوى بابك از پى فرمان خنجر براند تا زبن افكند * بازوى او كه بازوى ايران
* *
دست دگر ز خون خود آكند * رخ را خضاب كرد بدان خون فرياد زد خليفه كه بر رخ * خون‌ريزى از چه ، كافر ملعون ؟
* *
بابك ز دل خروش برآورد * اى تو عدوى مرد و نه خود مرد مرگ است و مهلكهء غم آن است * رخساره‌ام ز درد شود زرد
* *
گلگون به خون كنم رخ خود را * تا لاله‌گون ، شود ، نشود زرد خواهم كه تو نبينى از ايران * با رنگ زرد مردن يك مرد
* *
دژخيم تا كه بيش فزايد * بر شادى خليفه به خنجر افكند دست ديگر بابك * و آنگه زبان و چشم و پى و سر
* *
زان قطعه‌قطعه پيكر بىجان * پر مىكشيد ناله به كيهان در لابه‌لاى ناله خروشى * افكند لرزه در دل ايوان
* *
هركس گشود گوش كه شايد * دريابد آن نواى پريشان يك حرف بود و جمله شنيدند : * اى جان فداى نام تو ايران
* *
ايران ز خون بابك خالى * بر جبهه نقش كرد به ماتم آن رنگ سرخ پرچم جاويد * خون وى است و جامهء او هم
هامش
- مقصود افشين است .