تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩
آن سرخ جامه‌اى كه بنوشيد * خون عرب به شادى گبران آيا تويى ؟ به مردى ، بابك * گفتا بلى ، و شادم از آن
* *
گر مىگشود دهر ستم كيش * دستى كه بسته‌اى تو به زنجير خون تو ره نبرده به دين را * آن‌گونه خورد مى كه كسى شير
* *
دانى سزاى چون تو كسى چيست ؟ * دانم تو را ، كه خادم مرگى ديگر كه راه عشق وطن را * جز مرگ ، نيست زادى و برگى
* *
آنگاه همچو كوه كه جنبد * يا تندرى كه بركشد آوا غريد بابك اى وطن ، ايران * جاويد ، مان چو مهر و اوستا
* *
آشفت و برفروخت خليفه * آن‌سان كه نعره زد : به كجاييد ؟ حاجب ! كجاست شحنه و دژخيم * مردم‌كُشان خاص ، بياييد
* *
يك‌لحظه در برابر بابك * جوشيد از زمين و هوا تيغ خورشيدچهر بابك آن دم * پرتو نهفت در پس آن ميغ
* *
دژخيم آستين زده بالا * خنجر به كف ستاده به فرمان تا بفكند سر از تن بابك * بنهاده گوش ، امر رسد ، ران
* *
افكنده معتصم سوى بابك * زهر تبسّمى به نگاهى مفتون خون خويشتنش ديد * بنهفت كينه در تف آهى
* *
دژخيم : زين مجوس جفاجو * حالى دو دست شومش بشكن و آن پنجه‌ها كه خون عرب را * بر خويش بست بشكن و بفكن
* *
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 629 | سيد محمد باقر برقعى