آن سرخ جامهاى كه بنوشيد * خون عرب به شادى گبران
آيا تويى ؟ به مردى ، بابك * گفتا بلى ، و شادم از آن
* *
گر مىگشود دهر ستم كيش * دستى كه بستهاى تو به زنجير
خون تو ره نبرده به دين را * آنگونه خورد مى كه كسى شير
* *
دانى سزاى چون تو كسى چيست ؟ * دانم تو را ، كه خادم مرگى
ديگر كه راه عشق وطن را * جز مرگ ، نيست زادى و برگى
* *
آنگاه همچو كوه كه جنبد * يا تندرى كه بركشد آوا
غريد بابك اى وطن ، ايران * جاويد ، مان چو مهر و اوستا
* *
آشفت و برفروخت خليفه * آنسان كه نعره زد : به كجاييد ؟
حاجب ! كجاست شحنه و دژخيم * مردمكُشان خاص ، بياييد
* *
يكلحظه در برابر بابك * جوشيد از زمين و هوا تيغ
خورشيدچهر بابك آن دم * پرتو نهفت در پس آن ميغ
* *
دژخيم آستين زده بالا * خنجر به كف ستاده به فرمان
تا بفكند سر از تن بابك * بنهاده گوش ، امر رسد ، ران
* *
افكنده معتصم سوى بابك * زهر تبسّمى به نگاهى
مفتون خون خويشتنش ديد * بنهفت كينه در تف آهى
* *
دژخيم : زين مجوس جفاجو * حالى دو دست شومش بشكن
و آن پنجهها كه خون عرب را * بر خويش بست بشكن و بفكن
* *