شمشير بركشيد سپاهى * باران تير و نيزه ز هر سو
آن شاهباز شيرشكن را * افكند در نبرد به زانو
* *
رزمآورى به هيبت بابك * برسان شير پنجه شكسته
در بركهاى ز خون شفقفام * رخساره شسته و بنشسته
* *
اشكى به آرزو زده پيوند * جوشد ز چشم غرقه به خونش
آهى سرشته با تف حسرت * خيزد ز جان كشد به جنونش
* *
مام وطن به جلوهگريها * اندوه جان خسته فزودش
خال و خطى ز حشمت ديرين * با چهر فرخجسته نمودش
* *
يكسو سرود نغز اوستا * يعنى خروش بركش و بستيز
يكسو فروغ آتش و برزين * يعنى بسوز و شعله برانگيز
* *
يكسو به نام نامى كورش * گيهان خديو و گيهانآراى
يعنى ز توست افسر و ديهيم * يعنى به توست ملكت بر پاى
* *
هر جلوهاى غمى شد و هر غم * چو اژدها به دامنش آويخت
مىخواست دهر را شكند پشت * كاين زهر غم به ساغرش آميخت
* *
جوشيد تا مگر به خروشى * خصم ستيزه رو برماند
جان را سپند سازد و سوزد * تا ميهن از محن برهاند
* *
بستند استوار دو بازوش * با امر مير معركه افشين
افشين نه آن به نام وطن ننگ * افشين نه آن بلند به نفرين
* *