در اين گلشن كه هر خارى به دعوى گردن افرازد * گرفتم سرو آزادم ، چه جاى سرفرازيها
به خاك هر درى نقشيست از روى نياز ما * خدا را با چه رويى دم زنيم از بىنيازيها
تو گر تركى و گر تازى برون كن باد كبر از سر * كه روزى بيش ندهندت مجال تركتازيها
نه هر سر را دهد دست بلا تشريف سربازى * رسد پروانه را تنها در آتش جانگدازىها
نيازى هست اگر جز با سيهمستان مگو اى دل * كه هشياران مجلس غافلاند از دلنوازيها
جهان تاريك و دل تاريك و چشم ابرها گريان * خدايا بازگير از عمر شبها ، اين درازيها
بيا « بهزاد » تا از بىكسى ترك وطن گوييم * كه طفلان هم نمىگيرندمان اينجا به بازيها
زلال اشك
لالهام را هر گل داغى نشان ديگر است * يادگارى هر نشان از خستهجانى ديگر است
تا چرا باد خزانش گل به يغما مىبرد * شكوه را هر برگى از باغم زبانى ديگر است
نى به شام هجر ماند نى به صبح انتظار * تيرهروزيهاى ما را داستانى ديگر است
سايهء بال هما گر نيست ، جاى شكوه نيست * بر سر از بخت سياهم سايبانى ديگر است
مىخورم بر خوان هستى لقمه از پهلوى خويش * تا نپندارى كه بر اين سفره ، نانى ديگر است