به بوسه مرهمى آور ز لعل خويش شفايى * اگر سراغى از اين صيد خونطپيده گرفتى
چه طعنهها كه ز جور تو ناشنيده گرفتم * چه نالهها كه نموديم و ناشنيده گرفتى
اگر نبود تو را الفتى ! به وقت جدايى * چرا به گريه سر راه من دويده گرفتى
چو « شهريار » ز جور تو گفت « بهروزى » * « برو كه با همه يارى مرا نديده گرفتى »
راه معرفت
چند سرگردان در اين دنياى پرغوغا شوى * خويش را گم كن به راه دوست تا پيدا شوى
استقامت در ره معشوق خويش از جوى جوى * تا پس از طى مراحل محو در دريا شوى
اندكى با ما قدم زن در ره صلح و صفا * اى كه مىخواهى به راه معرفت بينا شوى
راست خواهى بين جانان تن حجابى بيش نيست * تن رها كن تا رها زين قيد جانفرسا شوى
جرعهاى از دست ليلى نوش از درياى عشق * تا چو مجنون روز و شب شوريده و شيدا شوى
آنكه شد در بند دنيا از حقيقت شد رها * زشت كن دنيا به چشم خويش تا زيبا شوى
زاهد پيمانه را از قول « بهروزى » بگوى * عالمى داريم با مى ، كى حريف ما شوى
گذشت . . .
يا رب كه بود اينكه به ما سرگران گذشت * عمر عزيز بود ، نديدى چسان گذشت ؟
تا چشم كودكى بگشودم ز خواب ناز * ديدم جوانى از نظرم رايگان گذشت
ديديم نوجوانى خود كز غم نگار * از پيش ديده با قد همچون كمان گذشت
عمر گذشته را زچهرو آرزو كنم * عمرى كه با مشقت و آه و فغان گذشت
« بهروزى » از فراق تو ديوانه بود و من * ديدم كه در برابر چشمم ز جان گذشت