تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 611

مساهمون:

ص٦١١
به بوسه مرهمى آور ز لعل خويش شفايى * اگر سراغى از اين صيد خون‌طپيده گرفتى چه طعنه‌ها كه ز جور تو ناشنيده گرفتم * چه ناله‌ها كه نموديم و ناشنيده گرفتى اگر نبود تو را الفتى ! به وقت جدايى * چرا به گريه سر راه من دويده گرفتى چو « شهريار » ز جور تو گفت « بهروزى » * « برو كه با همه يارى مرا نديده گرفتى »

راه معرفت

چند سرگردان در اين دنياى پرغوغا شوى * خويش را گم كن به راه دوست تا پيدا شوى استقامت در ره معشوق خويش از جوى جوى * تا پس از طى مراحل محو در دريا شوى اندكى با ما قدم زن در ره صلح و صفا * اى كه مىخواهى به راه معرفت بينا شوى راست خواهى بين جانان تن حجابى بيش نيست * تن رها كن تا رها زين قيد جانفرسا شوى جرعه‌اى از دست ليلى نوش از درياى عشق * تا چو مجنون روز و شب شوريده و شيدا شوى آنكه شد در بند دنيا از حقيقت شد رها * زشت كن دنيا به چشم خويش تا زيبا شوى زاهد پيمانه را از قول « بهروزى » بگوى * عالمى داريم با مى ، كى حريف ما شوى

گذشت . . .

يا رب كه بود اينكه به ما سرگران گذشت * عمر عزيز بود ، نديدى چسان گذشت ؟ تا چشم كودكى بگشودم ز خواب ناز * ديدم جوانى از نظرم رايگان گذشت ديديم نوجوانى خود كز غم نگار * از پيش ديده با قد همچون كمان گذشت عمر گذشته را زچه‌رو آرزو كنم * عمرى كه با مشقت و آه و فغان گذشت « بهروزى » از فراق تو ديوانه بود و من * ديدم كه در برابر چشمم ز جان گذشت