تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 608

مساهمون:

ص٦٠٨

گرداب غم

نازنينا گر شود دستم از آن دامن جدا * بيم آن دارم كه گردد جان من از تن جدا هيچ نتوانم به خاموشى گرايم در غمت * گر چو نى سازند هر بندى ز بند من جدا ناله و شيون براى درد ، هجران مرهم است * كى نشينم زين سبب از ناله و شيون جدا از دلم زايل نگردد آرزوى كوى دوست * گر شدم چندى به ظاهر من از آن مسكن جدا پاى جان در بردن از گرداب غم باشد محال * نازنينا گر شود دستم از آن دامن جدا

چه سود ؟

ساقيا جام مىام نوش كه آرامم نيست * پيشتر زانكه خبر از مى و از جامم نيست تا گرفتار به دام تو شدم ، آزادم * هرگز انديشهء آزادى از اين دامم نيست نقد ايّام پى عشق ز كف نگذارم * كه خبر ز آتيهء گردش ايّامم نيست دل چه بندم كه به پيرى شود كام ، روا * در هياهوى جوانى چو روا ، كامم نيست از پس شام سيه‌روز دمد وين عجب است * روز طالع ز پس تيرگى شامم نيست دامن نام نيالوده‌ام از لكه ننگ * ننگ اگر دامنم آلوده كند نامم نيست بىدلارام نگيرد دل محزون آرام * دلم آرام ندارد كه دلارامم نيست غصّه « بهروزى » در هجر دلارام چه سود ؟ * او كه در فكر غم و غصّه و آلامم نيست

سعى و عمل

خوشا به حال كسانى كه در جوانى خويش * كنند در پى كسب هنر فداكارى به فكر صائب و رأى وزين پى مقصود * چو خون شوند به شريان مملكت جارى همه ز تنبلى و مهملى كناره كنند * كناره بايد ، آرى ز جهل و بيكارى