گرداب غم
نازنينا گر شود دستم از آن دامن جدا * بيم آن دارم كه گردد جان من از تن جدا
هيچ نتوانم به خاموشى گرايم در غمت * گر چو نى سازند هر بندى ز بند من جدا
ناله و شيون براى درد ، هجران مرهم است * كى نشينم زين سبب از ناله و شيون جدا
از دلم زايل نگردد آرزوى كوى دوست * گر شدم چندى به ظاهر من از آن مسكن جدا
پاى جان در بردن از گرداب غم باشد محال * نازنينا گر شود دستم از آن دامن جدا
چه سود ؟
ساقيا جام مىام نوش كه آرامم نيست * پيشتر زانكه خبر از مى و از جامم نيست
تا گرفتار به دام تو شدم ، آزادم * هرگز انديشهء آزادى از اين دامم نيست
نقد ايّام پى عشق ز كف نگذارم * كه خبر ز آتيهء گردش ايّامم نيست
دل چه بندم كه به پيرى شود كام ، روا * در هياهوى جوانى چو روا ، كامم نيست
از پس شام سيهروز دمد وين عجب است * روز طالع ز پس تيرگى شامم نيست
دامن نام نيالودهام از لكه ننگ * ننگ اگر دامنم آلوده كند نامم نيست
بىدلارام نگيرد دل محزون آرام * دلم آرام ندارد كه دلارامم نيست
غصّه « بهروزى » در هجر دلارام چه سود ؟ * او كه در فكر غم و غصّه و آلامم نيست
سعى و عمل
خوشا به حال كسانى كه در جوانى خويش * كنند در پى كسب هنر فداكارى
به فكر صائب و رأى وزين پى مقصود * چو خون شوند به شريان مملكت جارى
همه ز تنبلى و مهملى كناره كنند * كناره بايد ، آرى ز جهل و بيكارى