شيراز
به خاطرم چو رسد فكر رفتن شيراز * دلم ز شوق وصال تو مىكند پرواز
رسيد عيد و ز هركس به خنده مىشنوم * « خوشا تفرّج نوروز خاصّه در شيراز »
به سر فتاده مرا هم كه رخت بربندم * و ز اين ديار شوم سوى آن بت طنّاز
مرا به خطّهء « رى » دلگرفته مىگردد * كه نيست هيچكسم در غم تو محرم راز
روم به مدفن حافظ كه مهد عشق و صفاست * شوم به موطن سعدى ، اميد اهل نياز
ولى دل از غم هجران و رنج مهجورى * به گريه گفت بسى قصّههاى دور و دراز
كه اى كشيده بلا بينمت ز جور نگار * پس از دو روز دلآزرده بازگردى ، باز
دمى به ياد من آورد كان پرىپيكر * هزار خون به دلم كرد با كرشمهء و ناز
و يا به گريه چو تكليف خويش پرسيدم * به خنده گفت كه در عشق من بسوز و بساز
دلم گرفت و پشيمان شدم ولى همه جا * كنم حكايت بىمهرى تو را آغاز
مكن شكايت و افغان ز درد ، « بهروزى » * كه هست در ره دلدادگى نشيب و فراز
افسانهء عشق
تا قلب پريش و چشم تر دارم * بهتر كه دل از حيات بردارم
يكعمر گذشت و تا سحر هر شب * بر ماه و ستارگان نظر دارم
گفتم كه به چرخ مىگذارم پاى * كز دانش و فضل بالوپر دارم
گفتم نخورم غم جهان ديگر * زيراكه فضيلت و هنر دارم
يا جمله جهان به كام من باشد * زين بعد كه چون تويى به بر دارم
گفتم كه به باغ زندگى آخر * آراسته سرو كاشمر دارم
يا جاى شرنگ و تلخى گردون * از لعل لبان تو شكر دارم
پيرى ز پى جوانىام آمد * افسوس كه عمر بر هدر دارم
دور از تو اگرچه زار و غمگينم * شب راز و نياز با قمر دارم
با ياد تو چون قمر شود پيدا * بس قصّه كه تا دل سحر دارم
تو با دگرى و من به تو مايل * اين درد هميشه بر جگر دارم
هر شب ز فراق و سختى هجران * دامن ز دو ديده پرگهر دارم
*