تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢

شيراز

به خاطرم چو رسد فكر رفتن شيراز * دلم ز شوق وصال تو مىكند پرواز رسيد عيد و ز هركس به خنده مىشنوم * « خوشا تفرّج نوروز خاصّه در شيراز » به سر فتاده مرا هم كه رخت بربندم * و ز اين ديار شوم سوى آن بت طنّاز مرا به خطّهء « رى » دل‌گرفته مىگردد * كه نيست هيچ‌كسم در غم تو محرم راز روم به مدفن حافظ كه مهد عشق و صفاست * شوم به موطن سعدى ، اميد اهل نياز ولى دل از غم هجران و رنج مهجورى * به گريه گفت بسى قصّه‌هاى دور و دراز كه اى كشيده بلا بينمت ز جور نگار * پس از دو روز دل‌آزرده بازگردى ، باز دمى به ياد من آورد كان پرىپيكر * هزار خون به دلم كرد با كرشمهء و ناز و يا به گريه چو تكليف خويش پرسيدم * به خنده گفت كه در عشق من بسوز و بساز دلم گرفت و پشيمان شدم ولى همه جا * كنم حكايت بىمهرى تو را آغاز مكن شكايت و افغان ز درد ، « بهروزى » * كه هست در ره دلدادگى نشيب و فراز

افسانهء عشق

تا قلب پريش و چشم تر دارم * بهتر كه دل از حيات بردارم يك‌عمر گذشت و تا سحر هر شب * بر ماه و ستارگان نظر دارم گفتم كه به چرخ مىگذارم پاى * كز دانش و فضل بال‌وپر دارم گفتم نخورم غم جهان ديگر * زيراكه فضيلت و هنر دارم يا جمله جهان به كام من باشد * زين بعد كه چون تويى به بر دارم گفتم كه به باغ زندگى آخر * آراسته سرو كاشمر دارم يا جاى شرنگ و تلخى گردون * از لعل لبان تو شكر دارم پيرى ز پى جوانىام آمد * افسوس كه عمر بر هدر دارم دور از تو اگرچه زار و غمگينم * شب راز و نياز با قمر دارم با ياد تو چون قمر شود پيدا * بس قصّه كه تا دل سحر دارم تو با دگرى و من به تو مايل * اين درد هميشه بر جگر دارم هر شب ز فراق و سختى هجران * دامن ز دو ديده پرگهر دارم
*
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 612 | سيد محمد باقر برقعى