تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
اى مايهء هستى و اميد من * آخر ز تو من چه بار و بر دارم زان چشم سياه فتنه‌انگيزت * بر جان همه‌روزه نيشتر دارم من فخر كنم به عشق و ايمانم * تو فخر كنى كه سيم و زر دارم دانم كه در اين محيط دون‌پرور * با اين دو متاع خود ضرر دارم دانم كه به جرم پاكدامانى * بر دامن خويشتن شرر دارم ليكن نكنم نظر بر اين دنيا * زيراكه بر آسمان گذر دارم گويى كه مرا ز خود نمىرانى * افسوس كه من سر دگر دارم افسانهء عشق ما دراز آمد * خواهم كه فسانه مختصر دارم

لايق ديدن

باور از بخت نبودم كه تو با من باشى * اى كه بهتر ز گل و لاله و سوسن باشى اى دل زار سياهى شد و خورشيد دميد * از چه تا صبح پى ناله و شيون باشى ديده بگشاى كه تابيد ز مشرق خورشيد * اگر اى ديدهء من لايق ديدن باشى شب هجران سپرى گشت ، تو هم اى دل زار * تا به كى در پى ويرانه چو كوكن باشى آيى ار بر سر كويم ز ره مهر و وفا * پاى بگذار كه بر ديدهء روشن باشى
* *
سوختم ز آتش هجران و نكردى يادم * اى كه داراى دلى سخت چو آهن باشى همچو بيژن به ته چاه اسيرم چه شود * چون منيژه ز وفا همدم بيژن باشى از پى دوستىات خلق مرا دشمن شد * با من سوخته از چيست كه دشمن باشى دل به دست تو سپردم كه نگاهش دارى * نه كه از بهر دل غم‌زده رهزن باشى راستى خلقت ما وصلهء ناجورى بود * اى فلك كاش به يكباره سترون باشى ترسم آخر به حقيقت نرسى « بهروزى » * تو كه اندر هوس جان و سر و تن باشى