جهان شود چو آسيا و دمبهدم * به خون تازه گردد آسياى او
رونده تانك همچو كوه آتشين * هزار گوش كر كند صداى او
همىخزد چو اژدها و درچكد * به هر دلى شرنگ « 1 » جانگزاى او
چو پر بگسترد عقاب آهنين * شكار اوست شهر و روستاى او
هزار بيضه هردمى فرونهد * اجل دوان چو جوجه از قفاى او
كلنگ « 2 » سان دژ پرنده بنگرى * به هندسى صفوف خوشنماى او
چو پارهپاره ابر كافكند همى * تگرگ مرگ ، ابر مرگزاى او
به هر كرانه دستگاهى آتشين * جحيمى آفريده در فضاى او
ز دود و آتش و حريق و زلزله * ز اشك و آه و بانگ هاىهاى او
به رزمگه « خداى جنگ » بگذرد * چو چشم شير ، لعلگون قباى او
امل جهان ز قعقع « 3 » سلاح او * اجل دوان به سايهء لواى او
به خون نهفته جوشن و پنام « 4 » وى * به خون كشيده موزه و رداى او
به هر زمين كه بگذرد بگسترد * نهيب درد و مرگ و ويل و واى او
دو چشم و گوش دهر كور و كر شود * چو بر شود نفير كرناى او
جهانخواران گنجبر ، به جنگ بر * مسلّطاند و رنج و ابتلاى او
بقاى غول جنگ هست درد ما * فناى جنگبارگان دواى او
ز غول جنگ و جنگبارگى بَتر * سرشت جنگباره و بقاى او
الحذر ز جنگ و جنگبارگى * كه آهريمن است مقتداى او
نبينى آنكه ساختند از اتم * تمامتر سليحى اذكياى او
كه برقش ار به كوه خاره بگذرد * شود دو پاره كوه از التقاى « 5 » او
تف سموم او به دشت و در كند * ز جانور تفيده تا گياى او
شود چو شهر لوط شهره بقعتى * كز اين سلاح داده شد جزاى او
نماند ايچ جانور به جاى بر * نه كاخ و كوخ و مردم و سراى او
به ژاپن اندرون يكى دو بمب از آن * فتاد و گشت واژگون بناى او
هامش
( 1 ) - شرنگ : زهر كشنده
( 2 ) - كلنگ : نوعى پرنده است
( 3 ) - قعقع : صداى اسلحه
( 4 ) - پنام : دهانبند
( 5 ) - التقا : برخورد