تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 593

مساهمون:

ص٥٩٣
« بهار » طبع من شكفته شد چو من * مديح صلح گفتم و ثناى او بر اين چكامه آفرين كند كسى * كه پارسى شناسد و بهاى او شد اقتدا به اوستاد دامغان * « فغان از اين غراب بين و واى او »

ضلال و دلال

ديدم به بصره دختركى اعجمىنسب * روشن نموده شهر به نور جمال خويش مىخواند درس قرآن در پيش شيخ شهر * و ز شيخ دل ربوده به غنج و دلال خويش مىداد شيخ درس « ضلال مبين » به او * و آهنگ ضاد رفته به اوج كمال خويش دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد * با آن دهان كوچك غنچه‌مثال خويش مىداد شيخ را به « دلال مبين » جواب * وان شيخ مىنمود مكرّر مقال خويش گفتم به شيخ راه ضلال اين‌قدر مپوى * كاين شوخ منصرف نشود از خيال خويش بهتر همان بود كه بمانيد هر دوان * او در دلال خويش و تو اندر ضلال خويش

بىخبرى

گر بدانم كه جهان دگريست * و ز پس مرگ همانا خبريست ننهم دل به هوا و هوسى * و اندر اين نشئه نمانم نفسى اى دريغا كه بشر كور و كر است * و ز سرانجام جهان بىخبر است كاش بودى پس مردن چيزى * حشرى و نشرى و رستاخيزى پس اين قافله جز گردى نيست * بدتر از بىخبرى دردى نيست مخبران را ز دليل امساك است * گفته‌هاى همه شبهت‌ناك است آنكه خود نيست ز مشهود آگاه * كى به اسرار نهان يابد راه انبيا حرف حكيمانه زدند * و ز پى نظم جهان چانه زدند حكما راست در اين بحث خلاف * نسزد گرد چنين كعبه طواف عارفانى كه ز راز آگاهند * جملگى محو فنا فى اللّه‌اند همه گويند كه بىچون‌وچرا * نيست موجود دگر غير خدا آدمى جزء وجود ازل است * چون وجود ازلى لم‌يزل است روح يك روح و صور بىپايان * وين بدنها همه زنده‌ست به جان