« بهار » طبع من شكفته شد چو من * مديح صلح گفتم و ثناى او
بر اين چكامه آفرين كند كسى * كه پارسى شناسد و بهاى او
شد اقتدا به اوستاد دامغان * « فغان از اين غراب بين و واى او »
ضلال و دلال
ديدم به بصره دختركى اعجمىنسب * روشن نموده شهر به نور جمال خويش
مىخواند درس قرآن در پيش شيخ شهر * و ز شيخ دل ربوده به غنج و دلال خويش
مىداد شيخ درس « ضلال مبين » به او * و آهنگ ضاد رفته به اوج كمال خويش
دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد * با آن دهان كوچك غنچهمثال خويش
مىداد شيخ را به « دلال مبين » جواب * وان شيخ مىنمود مكرّر مقال خويش
گفتم به شيخ راه ضلال اينقدر مپوى * كاين شوخ منصرف نشود از خيال خويش
بهتر همان بود كه بمانيد هر دوان * او در دلال خويش و تو اندر ضلال خويش
بىخبرى
گر بدانم كه جهان دگريست * و ز پس مرگ همانا خبريست
ننهم دل به هوا و هوسى * و اندر اين نشئه نمانم نفسى
اى دريغا كه بشر كور و كر است * و ز سرانجام جهان بىخبر است
كاش بودى پس مردن چيزى * حشرى و نشرى و رستاخيزى
پس اين قافله جز گردى نيست * بدتر از بىخبرى دردى نيست
مخبران را ز دليل امساك است * گفتههاى همه شبهتناك است
آنكه خود نيست ز مشهود آگاه * كى به اسرار نهان يابد راه
انبيا حرف حكيمانه زدند * و ز پى نظم جهان چانه زدند
حكما راست در اين بحث خلاف * نسزد گرد چنين كعبه طواف
عارفانى كه ز راز آگاهند * جملگى محو فنا فى اللّهاند
همه گويند كه بىچونوچرا * نيست موجود دگر غير خدا
آدمى جزء وجود ازل است * چون وجود ازلى لميزل است
روح يك روح و صور بىپايان * وين بدنها همه زندهست به جان