تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
آن يك نهاده ديده غريوان به راه جفت * اين يك ببسته گوش و لب از گفت و از شنود بر طرف رود چون بوزد باد بر درخت * آيد به گوش نالهء ناى و صفير رود آن شاخه‌هاى نارنج اندر ميان ميغ * چون پاره‌هاى اخگر اندر ميان دود بنگر بدان درخش كز ابر كبودفام * برجست و روى ابر به ناخن همى شخود چون كودك صغير كه با خامهء طلا * كج‌مج خطى كشد به يكى صفحهء كبود بنگر يكى به رود خروشان به وقت آنك * دريا پى پذيره‌اش آغوش برگشود چون طفل ناشكيب خروشان ز ياد مام * كاينك بيافت مام و در آغوش او غنود ديدم غريو و صيحهء درياى موج‌زن * دريافتم كه آن دل لرزنده را چه بود بيچاره مادريست كز آغوشش آفتاب * چندين هزار طفل به يك‌لحظه در ربود داند كه آفتاب جگرگوشگانش را * همراه باد برد و نثار زمين نمود زين‌رو همىخروشد و سيلى زند به خاك * از چرخ برگذاشته فرياد رود رود بنگر يكى به منظر چالوس كز جمال * صد ره به زيب و نزهت مازندران فزود زان جايگه به بابل و شاهى گزاره كن * پس با ترن به سارى و گرگان گراى زود اينهاست شاهكار خديوى كه كرده است * مهرش چو عشق بر دل آزادگان ورود از جان و دل ستايش او پيشه كن كه اوست * آن خسروى كه از دل‌وجان بايدش ستود جز سعى او كه جادهء چالوس برگشاد ؟ * جز جهد او كه را پتشخوارگر گشود ؟ جيشى دلير ساخت از اين مردم فقير * آرى كنند اطلس و ديبا ز برگ تود هست اعتبار ملك به آب حسام او * چون اعتبار خاك سپاهان به زنده‌رود تا هست حق و باطل و سود و زيان رساد * از حق به دو عنايت و از او به خلق سود

سخن پروانه

در طواف شمع مىگفت اين سخن پروانه‌اى * سوختم زين آشنايان اى خوشا بيگانه‌اى بلبل از شوق گل و پروانه از سوداى شمع * هركسى سوزد به نوعى در غم جانانه‌اى گر اسير خال و خطّى شد دلم عيبم مكن * مرغ جايى مىرود كانجاست آب و دانه‌اى