آن يك نهاده ديده غريوان به راه جفت * اين يك ببسته گوش و لب از گفت و از شنود
بر طرف رود چون بوزد باد بر درخت * آيد به گوش نالهء ناى و صفير رود
آن شاخههاى نارنج اندر ميان ميغ * چون پارههاى اخگر اندر ميان دود
بنگر بدان درخش كز ابر كبودفام * برجست و روى ابر به ناخن همى شخود
چون كودك صغير كه با خامهء طلا * كجمج خطى كشد به يكى صفحهء كبود
بنگر يكى به رود خروشان به وقت آنك * دريا پى پذيرهاش آغوش برگشود
چون طفل ناشكيب خروشان ز ياد مام * كاينك بيافت مام و در آغوش او غنود
ديدم غريو و صيحهء درياى موجزن * دريافتم كه آن دل لرزنده را چه بود
بيچاره مادريست كز آغوشش آفتاب * چندين هزار طفل به يكلحظه در ربود
داند كه آفتاب جگرگوشگانش را * همراه باد برد و نثار زمين نمود
زينرو همىخروشد و سيلى زند به خاك * از چرخ برگذاشته فرياد رود رود
بنگر يكى به منظر چالوس كز جمال * صد ره به زيب و نزهت مازندران فزود
زان جايگه به بابل و شاهى گزاره كن * پس با ترن به سارى و گرگان گراى زود
اينهاست شاهكار خديوى كه كرده است * مهرش چو عشق بر دل آزادگان ورود
از جان و دل ستايش او پيشه كن كه اوست * آن خسروى كه از دلوجان بايدش ستود
جز سعى او كه جادهء چالوس برگشاد ؟ * جز جهد او كه را پتشخوارگر گشود ؟
جيشى دلير ساخت از اين مردم فقير * آرى كنند اطلس و ديبا ز برگ تود
هست اعتبار ملك به آب حسام او * چون اعتبار خاك سپاهان به زندهرود
تا هست حق و باطل و سود و زيان رساد * از حق به دو عنايت و از او به خلق سود
سخن پروانه
در طواف شمع مىگفت اين سخن پروانهاى * سوختم زين آشنايان اى خوشا بيگانهاى
بلبل از شوق گل و پروانه از سوداى شمع * هركسى سوزد به نوعى در غم جانانهاى
گر اسير خال و خطّى شد دلم عيبم مكن * مرغ جايى مىرود كانجاست آب و دانهاى