تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
به اميدى كه گزارش به من افتد روزى * روزگاريست كه افتاده چو خاكم به رهش نظر مهر چه حاصل به منش هست چو من * تاب نظّاره ندارم به رخ همچو مهش كشتن عاشق اگر هست گنه باكش نيست * عذرخواه است نگاهى به هزاران گنهش مىدهد جان به يكى بوسه ز لعل تو « بهار » * اى دل‌وجان به فداى تو بگير و بدهش

اينم گمان نبود

تا شادمان شوم اگرم قصد جان كند * هردم دل رقيب ز خود شادمان كند دل خو به ناله كرده و من با جفاى تو * ترسم كه دل به ناله تو را مهربان كند آن‌كس كه از تو در دلش اميد دوستى است * گويا نظر به حال من ناتوان كند چون ناز مىكند ، كشد از سرگرانىام * گر خواهدم جفا كند آيا چسان كند مزد وفاى من ز تو اين شد كه حرف غير * آخر ز دوستى مَنَت بدگمان كند اينم گمان نبود كه اين‌گونه عاقبت * حرف رقيب دورم از آن آستان كند داند « بهار » قدر وفادارى تو را * روزى كه غير را به جفا امتحان كند