نصيحت تا به كى زاهد كه برده است از دستم * به افسون زلف پرچينش ، به جادو چشم غمّازش
به زندان سكندر بست دل ز آنسان « بهار » آخر * كه شد يكباره از خاطر هواى ملك شيرازش
چگونه دل ز تو بردارد . . . ؟
مگر كه سر ، رَوَدَش تا دل از تو بردارد * چو شمع هركه هواى رخت به سر دارد
ز نالهام اثر مهر در دلت پيداست * هنوز نالهء من بيش از اين اثر دارد
كسى كه از سر كوى تو كرد عزم سفر * بلا و محنت و افسوس همسفر دارد
صبور بىتو نيارم نشست ور نه دلم * ز بىوفايى و بىمهرىات خبر دارد
چگونه دل ز تو بردارد آنكه نتواند * كه يكنفس ز جمال تو ديده بردارد
به دوست لاف محبّت كسى تواند زد * كه جان به پيش خدنگ بلا سپر دارد
شنيدهام كه كسى خلق را به جرم وفا * « بهار » از همه اين جرم بيشتر دارد
از نگاهى كُشد و از نگهى زنده كند
مىرسد بر سرم آن مه مگر از ناز امشب * كه طپد دل به برم هر نفسى باز امشب
به گرفتارى خود دارم اميد ، ار نشدى * خبرى باز به مرغان همآواز امشب
تا شود باعث نوميدى اغيار خوشم * كه كند بر ستم از كشتنم آغاز امشب
سوى او چون نتوانم نگه از شرم حسود * گر شود همدم من آن بت طنّاز امشب
از نگاهى كُشد و از نگهى زنده كند * جادوييهاست در آن چشم فسونساز امشب
گفت فردا كُشمت زار چه مىبود اگر * طاقتم بود كه تا صبح شود باز امشب
سالها در دلم آن راز كه مىبود « بهار » * فاش گرديد از اين ديدهء غمّاز امشب
بگير و بدهش
گره افكند به كارم سر زلف سيهش * نگشايد گرهم ، تا نگشايد گرهش
تا كه در حشر برد اجر شهيدى كه رقيب * كشته از تيغ و من افتاده ز پنهان نگهش
غالب آن است كه آسوده نگردد به بهشت * هركه باشد به سر كوى تو آرامگهش