تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
نصيحت تا به كى زاهد كه برده است از دستم * به افسون زلف پرچينش ، به جادو چشم غمّازش به زندان سكندر بست دل ز آن‌سان « بهار » آخر * كه شد يكباره از خاطر هواى ملك شيرازش

چگونه دل ز تو بردارد . . . ؟

مگر كه سر ، رَوَدَش تا دل از تو بردارد * چو شمع هركه هواى رخت به سر دارد ز ناله‌ام اثر مهر در دلت پيداست * هنوز نالهء من بيش از اين اثر دارد كسى كه از سر كوى تو كرد عزم سفر * بلا و محنت و افسوس هم‌سفر دارد صبور بىتو نيارم نشست ور نه دلم * ز بىوفايى و بىمهرىات خبر دارد چگونه دل ز تو بردارد آنكه نتواند * كه يك‌نفس ز جمال تو ديده بردارد به دوست لاف محبّت كسى تواند زد * كه جان به پيش خدنگ بلا سپر دارد شنيده‌ام كه كسى خلق را به جرم وفا * « بهار » از همه اين جرم بيشتر دارد

از نگاهى كُشد و از نگهى زنده كند

مىرسد بر سرم آن مه مگر از ناز امشب * كه طپد دل به برم هر نفسى باز امشب به گرفتارى خود دارم اميد ، ار نشدى * خبرى باز به مرغان هم‌آواز امشب تا شود باعث نوميدى اغيار خوشم * كه كند بر ستم از كشتنم آغاز امشب سوى او چون نتوانم نگه از شرم حسود * گر شود همدم من آن بت طنّاز امشب از نگاهى كُشد و از نگهى زنده كند * جادوييهاست در آن چشم فسون‌ساز امشب گفت فردا كُشمت زار چه مىبود اگر * طاقتم بود كه تا صبح شود باز امشب سالها در دلم آن راز كه مىبود « بهار » * فاش گرديد از اين ديدهء غمّاز امشب

بگير و بدهش

گره افكند به كارم سر زلف سيهش * نگشايد گرهم ، تا نگشايد گرهش تا كه در حشر برد اجر شهيدى كه رقيب * كشته از تيغ و من افتاده ز پنهان نگهش غالب آن است كه آسوده نگردد به بهشت * هركه باشد به سر كوى تو آرامگهش