سخن پير مىفروش
در گوش دارم اين سخن از پير مىفروش * كاى طفل بر نصيحت پيران بدار گوش
گر زانكه خنده ساز كنى چون قرابه خند * ور زانكه بادهنوش كنى چون پيالهنوش
كان يك هزار خنده نمودهست و ديده تر * وين يك هزار جرعه كشيدهست و بل خموش
پوشيده مى بنوش كه سهل است اين خطا * با رحمت خداى خطابخش عيبپوش
در دوش اگر سبوى مىآرى به خانقاه * بهتر كه باز خانهء عصيان كشى به دوش
زاهد كه دين فروشد و دنيا طلب كند * او را كجا رسد كه كند عيب مىفروش
روزى كه آستين مرادت بود به دست * درياب قدر صحبت پيران ژندهپوش
يارى و بادهاى و كتابى و گوشهاى * گر دست داد پاى به دامن كش و بكوش
گر دين و عقل نيست مرا زاهدا مخند * ور تاب و هوش نيست مرا ناصحا مجوش
كانجا كه عشق خيمه زند نيست عقل و دين * وانجا كه يار جلوه كند نيست تاب و هوش
اى مهربان طبيب چه پرسى ز حال من * چون است حال رند قدحگير جرعهنوش
پارينه مست بودم و دوشينه نيز مست * امسال همچو پارم و امروز همچو دوش
خيز اى « بهار » و عذر گناهان رفته خواه * زان پيشتر كه مژدهء رحمت دهد سروش
مكوب آهن سرد
آفرين باد بر آن ساغر مستانه زدن * وان كمر بستن و آن زلف سيه شانه زدن
با وجود تو نشايد برِ كس حاجت برد * با در دوست نشايد درِ بيگانه زدن
راه دل مىزند آن زلف پريشان آرى * جز به زنجير نشايد ره ديوانه زدن
اى گداى ره دلدار ، مكوب آهن سرد * كه دلى گرم نگشت از در اين خانه زدن
هستى از شمع مجوييد كه از عادت اوست * آتش نيستى اندر پر پروانه زدن
چراغ در كف نابينا
نيست در مسجد و ميخانه چو ما رسوايى * توبه جايى بشكستيم و صراحى جايى
علم زاهد به كسان رهبر و خود گمراه است * چون چراغى كه بود در كف نابينايى
من چو سرو از همه عالم شدم آزاد ، آن رو * كه زدم دست به دامان سهى بالايى
سرّ اين كاسهء وارونه چه داند زاهد * رو بپرس اين سخن از رند قدحپيمايى