تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 578

مساهمون:

ص٥٧٨

پاكبازان

در نگاهت هيچ ديگر گرمى دلدار نيست * تابش مهرى كه جان‌افزا بود در كار نيست با دلى افسرده ، گرمى از كجا يابم كنون * كان نوازشها كه مىديدم دگر از يار نيست خيره ماندم چون گذشتى آن‌چنان بيگانه‌وار * آشنايى ، دوستى ، اندر ميان انگار نيست بايدم پنداشت مانا در جهان مهرى نبود * گرچه دل هرگز پذيراى چنين پندار نيست باز مىبينى مرا در بند پيمان استوار * من نه آن باشم كه در پيمان خود ستوار نيست گرچه بىمهرى نمايد راه بر اميد سخت * آرزومندى بود چندان كه ره دشوار نيست سوز دل جانكاه مىبينم ، در ميخانه باز * تشنه از اينجا گذشتن درخور هشيار نيست بىهنر مردم ، هنرها را كجا ارجى نهند * وه خريدار چنين كالا در اين بازار نيست « بويه » باشد هر نشيبى را فرازى در كنار * رهروان را ديده بر هموار و ناهموار نيست مى بود گلگون و دارد رنگ لبهاى نگار * خون مخور ، مى خور كسى را دست‌اندركار نيست مست شو ، رندى نما ، آزاد از هر بند باش * پاكبازان را دگر با بخت بد پيكار نيست

آواى تندر

چون ابر تيره دير بماندم به كوه و در * تا در درون خويش درخشى بپرورم ازبس درنگ رفت و خموشى فتاد در * بينى كنون شتابم و آواى تندرم

روشنى اهورايى

چو خورشيد از ژرف دريا برآيد * همانا فرهمند و زيبا برآيد نمودار رويى خوش از آشنايى * فروزان و خندان به بالا برآيد نه با جنگ ، با مهر ، گيتى بگيرد * ز بس باشكوهى دلارا برآيد نويدى دهند باز از روشنايى * كز آن هركه پرشور و شيدا برآيد سرايند از جان و از دل سرودى * ز هر سوى و هر كوى آوا برآيد كه تاريكى ديوسا بشكند در ! * خوشا روشنى كز اهورا « 1 » برآيد
هامش
( 1 ) - اهورا - هستىبخش ، خدا