پاكبازان
در نگاهت هيچ ديگر گرمى دلدار نيست * تابش مهرى كه جانافزا بود در كار نيست
با دلى افسرده ، گرمى از كجا يابم كنون * كان نوازشها كه مىديدم دگر از يار نيست
خيره ماندم چون گذشتى آنچنان بيگانهوار * آشنايى ، دوستى ، اندر ميان انگار نيست
بايدم پنداشت مانا در جهان مهرى نبود * گرچه دل هرگز پذيراى چنين پندار نيست
باز مىبينى مرا در بند پيمان استوار * من نه آن باشم كه در پيمان خود ستوار نيست
گرچه بىمهرى نمايد راه بر اميد سخت * آرزومندى بود چندان كه ره دشوار نيست
سوز دل جانكاه مىبينم ، در ميخانه باز * تشنه از اينجا گذشتن درخور هشيار نيست
بىهنر مردم ، هنرها را كجا ارجى نهند * وه خريدار چنين كالا در اين بازار نيست
« بويه » باشد هر نشيبى را فرازى در كنار * رهروان را ديده بر هموار و ناهموار نيست
مى بود گلگون و دارد رنگ لبهاى نگار * خون مخور ، مى خور كسى را دستاندركار نيست
مست شو ، رندى نما ، آزاد از هر بند باش * پاكبازان را دگر با بخت بد پيكار نيست
آواى تندر
چون ابر تيره دير بماندم به كوه و در * تا در درون خويش درخشى بپرورم
ازبس درنگ رفت و خموشى فتاد در * بينى كنون شتابم و آواى تندرم
روشنى اهورايى
چو خورشيد از ژرف دريا برآيد * همانا فرهمند و زيبا برآيد
نمودار رويى خوش از آشنايى * فروزان و خندان به بالا برآيد
نه با جنگ ، با مهر ، گيتى بگيرد * ز بس باشكوهى دلارا برآيد
نويدى دهند باز از روشنايى * كز آن هركه پرشور و شيدا برآيد
سرايند از جان و از دل سرودى * ز هر سوى و هر كوى آوا برآيد
كه تاريكى ديوسا بشكند در ! * خوشا روشنى كز اهورا « 1 » برآيد
هامش
( 1 ) - اهورا - هستىبخش ، خدا