تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 570

مساهمون:

ص٥٧٠
به مهربانى و الفت خريد بايد دل * و گرنه ، مهر حبيبان ، كه بىشمارانند به باغبان نتوان گفت قصّهء گلچين * در اين رباط ، گلان خاكراه خارانند چو مرغ حق ، دلم از تيرگى گرفته ببين * به آه و ناله و افغان ، بسى هزارانند نه من به خاك سرم اوفتاده اندر ديد * اسير چشم سياه تو ، صد هزارانند مرا به خويش گذار اى شراب‌خوارهء رند * كه خاكيان خرابات ، شهسوارانند برو ببار به دشتى كه تشنگى دارد * چه سالهاست گل ما به زير بارانند حريف عرصهء شطرنج ، قلعه را بربست * پيادگان به تب‌وتاب در كنارانند به خاك تيره نه من سجده مىكنم شب و روز * به پايبوس فقيران ، چه شهريارانند مرا ز گوشهء چشمت مران ، منم « بوسار » * طلايه‌دار گل و غنچه را ، بهارانند

پيك سروش

اين گره وا نشد از زهدفروشانى چند * خانه ويرانه شد ، از خانه به دوشانى چند قفل بر لب زده ، كوهيم پر از آتش درد * اندر اين غمكدهء سرد ، خموشانى چند ز مهريريست زمان ، يخ زده گلهاى بهار * نشكفد گل ز دم آتش جوشانى چند موج غم درسپرد ساحل و دريا خاليست * از هياهوى خروشنده خروشانى چند كى رسد دست حقيقت به حمايت از خلق * ناله فرياد شد از حلقه‌به‌گوشانى چند نرسد كار به جايى ز من و ما گفتن * كو ، به دادت برسد پيك سروشانى چند گره اندر گره افتاده و تو در تو شد * در كف بىخردان ، كار بهوشانى چند چشمه خشكيده ، سبو را چه كند در وادى * كاروان منتظر چشمهء جوشانى چند تشنه و سوخته را آيه چه حاجت « بوسار » * صاحب خلق بود باده‌فروشانى چند

بار افتادگان عشق و اميد

مىتوان پيوند دادن آتش و هم آب را * مىتوان در چشمه شستن ، چهرهء مرداب را ! نور در آيينهء بشكسته توفان مىكند * چون شكوفاند به چشمان ، آفتاب خواب را زاهد آلوده تا در سجده مىافتد به خاك * رنگ جام لاله مىگيرد همه محراب را مهربانى همچو سيلى مىبرد ناپختگان * پخته از باد قساوت ، گم كند پاياب را تا سپاه ديدگانم ، لنگر اندازد كنار * ترك يغماگر بپوشد ، كشتىِ مهتاب را