تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
بهانه‌ايست قيامت ، مراد ديدن توست * به وصل آن رسد ، از شوق عافيت بگسست تصوّريست حقيقت ، تويى حقيقت محض * تهى ز خويش ببيند ، كه او به خانه در است مشو اسير سبوحى ، دم صبوحى بين * مباد دست ملامت ، سحر زنى بر دست كلام روشن ديوانه ، گفت فرزانه‌ست * چه كس شنيد حقيقت ، كلون خانه نبست ؟ ! سوار بارهء اقبال و زور ، فرداييست * چه تاجدار ز قدرت ، به روى خاك نشست به زير پاى تو ، هر كوزه را شكسته مبين * بسى عزيز ، ز كنعان به خاك مصر نرست در اين رباط نشانى نمانده از ديروز * هرآن‌كه آمده بر اصل خويشتن پيوست ز شوره‌زار چه خواهى ، بجز فريب سراب * وفا و مهر چه جويى ز خاك تيرهء پست ؟ ! بدور كن ز تنت جامهء ريا « بوسار » * كه تا چه پير ، به عرفان رسى و جام الست

چشمهء نوش

چون چشم خراب تو ، خرابيم هنوز * مست ، از شرر بادهء نابيم هنوز درياى محبّتى تو ، اى چشمهء نوش * ما ، تشنهء يك قطرهء آبيم هنوز

خروش سربداران

پشمينه ز تن برون ، بهاران آمد * خون ، در رگ سبز روزگاران آمد از جنگل و دشت و كوه و دريا ، اينك * فرياد و ، خروش ، سربداران آمد

ظلمات در اسكندر

بر كدامين اسب وحشى اين ظلمات * طناب اندازم ؟ ! و بىيراق * بر يال سپيدش آويزم تا ، * - از ستيغ تهمتها بگذرم و خورشيد را * در كومه‌ها بنشانم