بهانهايست قيامت ، مراد ديدن توست * به وصل آن رسد ، از شوق عافيت بگسست
تصوّريست حقيقت ، تويى حقيقت محض * تهى ز خويش ببيند ، كه او به خانه در است
مشو اسير سبوحى ، دم صبوحى بين * مباد دست ملامت ، سحر زنى بر دست
كلام روشن ديوانه ، گفت فرزانهست * چه كس شنيد حقيقت ، كلون خانه نبست ؟ !
سوار بارهء اقبال و زور ، فرداييست * چه تاجدار ز قدرت ، به روى خاك نشست
به زير پاى تو ، هر كوزه را شكسته مبين * بسى عزيز ، ز كنعان به خاك مصر نرست
در اين رباط نشانى نمانده از ديروز * هرآنكه آمده بر اصل خويشتن پيوست
ز شورهزار چه خواهى ، بجز فريب سراب * وفا و مهر چه جويى ز خاك تيرهء پست ؟ !
بدور كن ز تنت جامهء ريا « بوسار » * كه تا چه پير ، به عرفان رسى و جام الست
چشمهء نوش
چون چشم خراب تو ، خرابيم هنوز * مست ، از شرر بادهء نابيم هنوز
درياى محبّتى تو ، اى چشمهء نوش * ما ، تشنهء يك قطرهء آبيم هنوز
خروش سربداران
پشمينه ز تن برون ، بهاران آمد * خون ، در رگ سبز روزگاران آمد
از جنگل و دشت و كوه و دريا ، اينك * فرياد و ، خروش ، سربداران آمد
ظلمات در اسكندر
بر كدامين اسب وحشى اين ظلمات * طناب اندازم ؟ !
و بىيراق * بر يال سپيدش آويزم
تا ، * - از ستيغ تهمتها بگذرم
و خورشيد را * در كومهها بنشانم