دلم گرفته از اين لحظههاى بدمستى * اگر به مست ، سپيده رسد به هوش رسد
چه روزگار پليديست اين زمانهء ما * كلام پاك ، ز نامردمان به گوش رسد !
به شهر غمزدگان ، ديدهها به در باشد * كه پيك شادى سلطان نقرهپوش رسد
قسم به غنچه ، به دلهاى خون تپيده به صبح * كه مرگ ديو و ، سيهگستران نوش رسد
لبان خامُش مردم ، شكوفه خواهد داد * اگرچه گزمه به هر كوى با خروش رسد
نه تير گشت تواند گسست ايمان را * نه خفتهاى ، كه به درگاه پردهپوش رسد
ز پشت اين همه ديوار تا فلك غم و درد ! * دراى قافله ، از نقطهء خموش رسد
براى مانده درون حصار غم ، دانى * نه دست هاتف غيبى ، نه آن سروش رسد
اگر كه دست من و تو ، يكى شود « بوسار » * بهار آيد و گل ، خونها به جوش رسد
شرار تلخ
بتاز اسب ستم را به روى سينهء من * كه تا شكفته نگردد گل قرينهء من
بهار خشم تو را سنگ در ترازو نيست * به غير كينه ، كه ريزد ز آبگينهء من
مجال گفتن يك واژهء محبّت نيست * درون محفل انس تو ، در زمينهء من
تو ، غافلى كه بسوزد سياه سنگ خدا * شرار تلخ ، اگر پر كشد ز سينهء من ؟ !
به شهر مست و سيهپوش بىبها باشد * سفيد جامهء زاهد ، سياه فينهء من
به شهر خويش غريبيم ، اى خداى قريب * خيال بارورى داشت اين مدينهء من !
تو زهرخند مرا خنده بنگرى ، هيهات * بهسوى مار رود ، دست پر ز پينهء من
تو راست كاخ بلند زمرّدين ، بنشان * نگين كينه به دست تو ، با هزينهء من
به حرص و آز تو ارزان ، ره سليمانى * كه مور سفره بود بهترين خزينهء من
به دوش رنج نهادند الفت « بوسار » * اميد مردم خوبم ، تو اى سفينهء من
طلايهدار گل
سپاه چشم تو ، از لشكر خمارانند * سپند چهرهء تو ، بس شكوفهبارانند
به نرد عشق تو افتاده هركسى ششدر * نديده عافيت ، از خيل سربدارانند
به خلوت تو نشيند رقيب بدانديش * بگفت مدعيان : دست در حصارانند
به شانهها چو گذارند بار سجاده * كه تا به طعنه بگويند ، از سوارانند !