تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 571

مساهمون:

ص٥٧١
بندگى نامردمىها پرورد ، ما سوختيم * از كتاب مردم آزاده ، دقّ الباب را ! خاك ، خاكستر كند آهن‌سراى ديو و دد * ليك در آغوش خود گيرد طلاى ناب را خار از پيوند با گل ، گل نمىگردد ، ولى * تشنه‌سان نوشد ز كين ، هر ذرهء خوناب را سرزمين سينه‌ها از خشكسالى چاك‌چاك * خشك‌رودان را چه حاجت ، نعرهء ميراب را شيخ اندر كاخ مىجويد صراط المستقيم * من به هر ويرانه در پى ، عارف ناياب را ذرّه‌اى مهر و صفا ، اندر دل ياران نماند * نالهء ديوار شادى مىدهد سيلاب را قلب ما آشفتگان بر تار مويى بسته است * اى نگاه مهربان ، يك بوسه ده مضراب را بار ما افتادگان « بوسار » عشق است و اميد * زين سبكتر نيست بر لب ، خندهء خوشاب را

نالهء افتادگان

با تو بايد خشك كردن ، ريشهء ضحاك را * پاك كردن هركجا ، انديشهء ناپاك را جارچى بودن ، سرودن نالهء افتادگان * شعلهء خشمى شدن ، تا سوختن افلاك را در رگ كاريزها بودن هزاران آفتاب * آتش زردشت و آتشگاه گشتن تاك را جامهء كبر و ريا از تن دريدن سروريست * همچو دريا بودن و راندن ز خود خاشاك را روزگارانيست پيرى ، در كف حسرت عصا * مىزند چون كوزه‌گر ، پاى تمنّا خاك را پند بر دريانشين پير دادن ، ابلهيست * چون شناسد دام را و حيلهء سمّاك را با خم ميدان و خصم كينه‌توز و سنگدل * چند راندن بىهدف هر اسب بىفتراك را ؟ مهربانى و محبّت ، بر دد و ديوان خطاست * آدم ديوانه از هم مىدَرَد پوشاك را آنكه لبريز است و خونين ، ساتكين عادتش * شهر رمضان را چه خواهد ، چون كند امساك را ؟ ! بنگرد كودك به بازى هرچه را در پيش روى * پير دريا ديده داند خشم اين كولاك را بر سر خم كرده مىكوبد قوى ، گردن فراز * دوست مىدارند مردم ، مردم بىباك را گوسفند رام ، گرگ تيزدندان پرورد * آرى چون « بوسار » بايد سنگ ره چالاك را

فريب سراب

چو پير خرقه به دوشم ، اسير مردم مست * عصاى دست گدايان آفتاب‌پرست ! شميم خاك و قدمگاه مىفروشى رند * غريق باده و در عشق لوليان پابست براى جرعهء مى ، بوسه مىزنم بر خاك * شراب پختهء من ، در سبوى خام شكست