بندگى نامردمىها پرورد ، ما سوختيم * از كتاب مردم آزاده ، دقّ الباب را !
خاك ، خاكستر كند آهنسراى ديو و دد * ليك در آغوش خود گيرد طلاى ناب را
خار از پيوند با گل ، گل نمىگردد ، ولى * تشنهسان نوشد ز كين ، هر ذرهء خوناب را
سرزمين سينهها از خشكسالى چاكچاك * خشكرودان را چه حاجت ، نعرهء ميراب را
شيخ اندر كاخ مىجويد صراط المستقيم * من به هر ويرانه در پى ، عارف ناياب را
ذرّهاى مهر و صفا ، اندر دل ياران نماند * نالهء ديوار شادى مىدهد سيلاب را
قلب ما آشفتگان بر تار مويى بسته است * اى نگاه مهربان ، يك بوسه ده مضراب را
بار ما افتادگان « بوسار » عشق است و اميد * زين سبكتر نيست بر لب ، خندهء خوشاب را
نالهء افتادگان
با تو بايد خشك كردن ، ريشهء ضحاك را * پاك كردن هركجا ، انديشهء ناپاك را
جارچى بودن ، سرودن نالهء افتادگان * شعلهء خشمى شدن ، تا سوختن افلاك را
در رگ كاريزها بودن هزاران آفتاب * آتش زردشت و آتشگاه گشتن تاك را
جامهء كبر و ريا از تن دريدن سروريست * همچو دريا بودن و راندن ز خود خاشاك را
روزگارانيست پيرى ، در كف حسرت عصا * مىزند چون كوزهگر ، پاى تمنّا خاك را
پند بر دريانشين پير دادن ، ابلهيست * چون شناسد دام را و حيلهء سمّاك را
با خم ميدان و خصم كينهتوز و سنگدل * چند راندن بىهدف هر اسب بىفتراك را ؟
مهربانى و محبّت ، بر دد و ديوان خطاست * آدم ديوانه از هم مىدَرَد پوشاك را
آنكه لبريز است و خونين ، ساتكين عادتش * شهر رمضان را چه خواهد ، چون كند امساك را ؟ !
بنگرد كودك به بازى هرچه را در پيش روى * پير دريا ديده داند خشم اين كولاك را
بر سر خم كرده مىكوبد قوى ، گردن فراز * دوست مىدارند مردم ، مردم بىباك را
گوسفند رام ، گرگ تيزدندان پرورد * آرى چون « بوسار » بايد سنگ ره چالاك را
فريب سراب
چو پير خرقه به دوشم ، اسير مردم مست * عصاى دست گدايان آفتابپرست !
شميم خاك و قدمگاه مىفروشى رند * غريق باده و در عشق لوليان پابست
براى جرعهء مى ، بوسه مىزنم بر خاك * شراب پختهء من ، در سبوى خام شكست