بپرورده با رنج و خون جگر * به جان مهر اين ميهن نامور
* *
چو ايرانزمين جاى بيگانه ديد * ز خانه خدايان تهى خانه ديد
گرانمايه بنگاه ساسانيان * شده تازى و ترك را آشيان
دژم شد ز نامهربانى چرخ * كه اينسان به ايران چرا داد برخ
چرا پرورشگاه پيشينيان * نشستنگه و بارگاه كيان
پذيرد در آغوش خود اهرمن * خرامان شود زاغ اندر چمن
چسان از درونش برآمد خروش * كه آورد اندر سرش خون به جوش
جدا شد ز آسايش و خواب و خور * نماندش جز اين آرزوى دگر
كه ايران ز نو رشك مينو كند * از او دور ناپاك جادو كند
پى دستيابى بدين آرزو * همىبُد پژوهنده و چارهجوى
به گوش آمدش ناگهان از سروش * كه تيغ زبان برگشاى و بكوش
به نيروى يزدان و يارى بخت * به دست تو بگشايد اين بند سخت
تو را از براى چنين روزگار * بپرورده اين مادر اندر كنار
شود كشور جم ز تو ارجمند * تو را نام جاويد ماند بلند
چو اين راز بشنيد از آشنا * ز شادى ندانست سر را ز پاى
پديد آمد اندر دلش روشنى * كه چون بركند بيخ اهريمنى
ز دارنده دادار شد خواستار * كه پيروزمنديش بخشد به كار
* *
پس آنگه ميان بست و لب برگشاد * سخن را به شايستگى داد ، داد
بپرداخت يك نامهاى شاهوار * كه بودش خرد پود و فرهنگ تار
همه داستان از گه باستان * ز كردار نيكان و هم راستان
ز آيين شاهان و ايران سران * ز فرّ بزرگان و پرگوهران
ز رزم و ز بزم و ز اندرز و پند * هرآن چيز كايد خرد را پسند
بياراست در ديدهء راستبين * به شهنامه مانا بهشت برين
گذشته همه روزگار يلى * خردمندى و رادى و پردلى
دليرى و مردى و نامآورى * بزرگى و آزردگى و سرى