پروانهوار از سر هر گل گذشتهام * در سايهء گذشت ، به اين گل رسيدهام
نشنيدهام جز از لب لعلش پيام روح * جز عارضش حقيقت جان را نديدهام
تا سر كنم به عشق ز خش نغمههاى انس * از آشيان قدس بدينجا پريدهام
شرح فراق روى تو با خون نوشتهام * انگشت خويش بسكه به دندان گزيدهام
در راه عشق بر سرم آورد روزگار * آن سرگذشتها كه ز مجنون شنيدهام
فريادى اى خروس از اين سهمناك شب * من نيز چون تو چشمبهراه سپيدهام
اى بامداد وصل بيا كز شب فراق * دور از تو رنجهاى فراوان كشيدهام
به ياد اقبال ، شاعر پاكستانى
دوش بر يادت نگارا گريهاى مستانه كردم * رخنه در بنياد عقل مردم فرزانه كردم
تا سحرگه ديده را از خون دل كردم لبالب * هرچه مىبودم به ساغر جمله در پيمانه كردم
عقل را بيرون فرستادم ز شهرستان هستى * عالم ديوانگى را فارغ از بيگانه كردم
تا نباشد آه را هم راه در خرگاه جانان * بركشيدم از دل و آوارهاش زين خانه كردم
نيمشب چون زلف شبرنگت به چشمم جلوهگر شد * شستمش با اشك و با مژگان خونين شانه كردم
در خيال شوكت اسلام با « اقبال » دوشين * گردشى از اندلس بگرفته تا فرغانه كردم
شمهاى از فتنهء كشمير با آن مير گفتم * شاعر فرزانه را از سوز دل ديوانه كردم