تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
پروانه‌وار از سر هر گل گذشته‌ام * در سايهء گذشت ، به اين گل رسيده‌ام نشنيده‌ام جز از لب لعلش پيام روح * جز عارضش حقيقت جان را نديده‌ام تا سر كنم به عشق ز خش نغمه‌هاى انس * از آشيان قدس بدينجا پريده‌ام شرح فراق روى تو با خون نوشته‌ام * انگشت خويش بس‌كه به دندان گزيده‌ام در راه عشق بر سرم آورد روزگار * آن سرگذشتها كه ز مجنون شنيده‌ام فريادى اى خروس از اين سهمناك شب * من نيز چون تو چشم‌به‌راه سپيده‌ام اى بامداد وصل بيا كز شب فراق * دور از تو رنجهاى فراوان كشيده‌ام

به ياد اقبال ، شاعر پاكستانى

دوش بر يادت نگارا گريه‌اى مستانه كردم * رخنه در بنياد عقل مردم فرزانه كردم تا سحرگه ديده را از خون دل كردم لبالب * هرچه مىبودم به ساغر جمله در پيمانه كردم عقل را بيرون فرستادم ز شهرستان هستى * عالم ديوانگى را فارغ از بيگانه كردم تا نباشد آه را هم راه در خرگاه جانان * بركشيدم از دل و آواره‌اش زين خانه كردم نيم‌شب چون زلف شبرنگت به چشمم جلوه‌گر شد * شستمش با اشك و با مژگان خونين شانه كردم در خيال شوكت اسلام با « اقبال » دوشين * گردشى از اندلس بگرفته تا فرغانه كردم شمه‌اى از فتنهء كشمير با آن مير گفتم * شاعر فرزانه را از سوز دل ديوانه كردم