درون اين مشت خون سرّ سويدا بود * رموز و اسرار غيب در آن هويدا بود
آنجا روح القدس واله و شيدا بود * ز درّه تا ذرّهاش يكسره پيدا بود
مخواه كز جور تو بر آن نشيند غبار * اگر نه غوغاى من بر سر كوى تو بود
اين همه چشم از كجا خيره به روى تو بود ؟ * دل جهانى كجا بسته به موى تو بود
كدام بيدل چنين به جستجوى تو بود ؟ * جانب ما وا منه سابقه را پاسدار
گر ندهى كام من به شهر غوغا كنم * بر سر هر برزنت خراب و رسوا كنم
بر سر كويت هزار غلغله بر پا كنم * رشتهء فرمانت از گردن دل واكنم
تا همه عشّاق تو كنند قصد فرار * نىنى اين طيبت است با تو مرا جنگ نيست
طاقت نيروى آن گرد قوى چنگ نيست * پرش گنجشك و باز به هم هماهنگ نيست
شيشهء ما درخور نبرد با سنگ نيست * صعوهء بيچاره را باز نگردد شكار !
تو را پى پيشكش شعر روان آورم * بافته ديبايى از كلك و بنان آورم
به بزم مى بهر تو نقل بيان آورم * گر دگرى زر دهد من دلوجان آورم
فلز جامد كجا رسد به جان در عيار
دو قلندر
دو قلندر به ره سير و سفر * به يكى رود نمودند گذر
يك طرف منظرهء دلكش رود * يك طرف مرغ چمن گرم سرود
داشت چون طرّهء زيبا صنمى * آب در بستر خود پيچوخمى
وزش باد بر آن رود روان * دادى از خامهء بهزاد نشان
بود خرّمچمنى بر لب رود * كه غبار از دل بيننده زدود
گردش آب در آن طرفه چمن * چون سرشك از مژگان تر من
عكس اشجار در آن آب زلال * همچو انديشهء ايّام وصال
* *
دل شيداى يكى زان دو فقير * شد از آن منظره در بند اسير
گفت : درويش در اين سايهء بيد * بر لب رود ببايست لميد