تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
درون اين مشت خون سرّ سويدا بود * رموز و اسرار غيب در آن هويدا بود آنجا روح القدس واله و شيدا بود * ز درّه تا ذرّه‌اش يكسره پيدا بود مخواه كز جور تو بر آن نشيند غبار * اگر نه غوغاى من بر سر كوى تو بود اين همه چشم از كجا خيره به روى تو بود ؟ * دل جهانى كجا بسته به موى تو بود كدام بيدل چنين به جستجوى تو بود ؟ * جانب ما وا منه سابقه را پاسدار گر ندهى كام من به شهر غوغا كنم * بر سر هر برزنت خراب و رسوا كنم بر سر كويت هزار غلغله بر پا كنم * رشتهء فرمانت از گردن دل واكنم تا همه عشّاق تو كنند قصد فرار * نىنى اين طيبت است با تو مرا جنگ نيست طاقت نيروى آن گرد قوى چنگ نيست * پرش گنجشك و باز به هم هماهنگ نيست شيشهء ما درخور نبرد با سنگ نيست * صعوهء بيچاره را باز نگردد شكار ! تو را پى پيشكش شعر روان آورم * بافته ديبايى از كلك و بنان آورم به بزم مى بهر تو نقل بيان آورم * گر دگرى زر دهد من دل‌وجان آورم فلز جامد كجا رسد به جان در عيار

دو قلندر

دو قلندر به ره سير و سفر * به يكى رود نمودند گذر يك طرف منظرهء دلكش رود * يك طرف مرغ چمن گرم سرود داشت چون طرّهء زيبا صنمى * آب در بستر خود پيچ‌وخمى وزش باد بر آن رود روان * دادى از خامهء بهزاد نشان بود خرّم‌چمنى بر لب رود * كه غبار از دل بيننده زدود گردش آب در آن طرفه چمن * چون سرشك از مژگان تر من عكس اشجار در آن آب زلال * همچو انديشهء ايّام وصال
* *
دل شيداى يكى زان دو فقير * شد از آن منظره در بند اسير گفت : درويش در اين سايهء بيد * بر لب رود ببايست لميد