تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 548

مساهمون:

ص٥٤٨
كيف آن منظره يك جا گل كرد * پاى عزم دو قلندر شل كرد دود برخاست ز قليان حشيش * رفت از مغز ، خيال كم‌وبيش رفت انديشهء كشكول و تبر * بلكه سوداى دو گيتى از سر
* *
ناگه از ابر سيه باران ريخت * سهمگين سيل در آن رود انگيخت يكى از آن دو كه بُد بر لب رود * سيلش از حاشيهء رود ربود بود چشمان قلندر در خواب * كه قضا زندگىاش داد به آب چشم بگشود چو از خواب فقير * بود در سلسلهء سيل اسير باز شد دست نيازش به رفيق * بانگ برداشت كه اى يار طريق ! آه از سيل و هلاكم برهان * همّتى كن به نجاتم برسان
* *
آن دگر شد ز غريوش بيدار * يار را ديد به امواج دچار ليك از بنگ پكر بود سرش * گفت با جانشدهء همسفرش : دست حقّ پشت و پناهت درويش * همّتم توشهء راهت درويش

معمّاى هستى

ز كار چشم و لب خويش سخت در عجبم * كه در ميان دو دريا هميشه تشنه‌لبم ز شوق روى تو هر شب به انتظار طلوع * به ياد موى تو هر روز در خيال شبم گذشت تير نگاهى ز پرده‌هاى دلى * در اين ميانه من خسته كشته بىسببم رسيد آنكه به منزل رسد مسافر عمر * هنوز در پىات اى به ز عمر در طلبم بهار عمر به پايان رسيد ليك هنوز * به باغ دل نشكفته‌ست غنچهء طربم ز روح قدسى خود شرمسارم آنكه چرا * به چاه طبع گرفتار شهوت و غضبم خلاصه هستى من سخت‌تر معمّاييست * كه سالها پى حلّش به حيرت و عجبم

ماجراى عشق و فراق

من دلبرى ز جمله جهان برگزيده‌ام * و ز غير او علاقهء دل را بريده‌ام پوشيده‌ام به پاى طلب خار و خاك و خون * ازبس‌كه در پىاش به تمنّا دويده‌ام