كيف آن منظره يك جا گل كرد * پاى عزم دو قلندر شل كرد
دود برخاست ز قليان حشيش * رفت از مغز ، خيال كموبيش
رفت انديشهء كشكول و تبر * بلكه سوداى دو گيتى از سر
* *
ناگه از ابر سيه باران ريخت * سهمگين سيل در آن رود انگيخت
يكى از آن دو كه بُد بر لب رود * سيلش از حاشيهء رود ربود
بود چشمان قلندر در خواب * كه قضا زندگىاش داد به آب
چشم بگشود چو از خواب فقير * بود در سلسلهء سيل اسير
باز شد دست نيازش به رفيق * بانگ برداشت كه اى يار طريق !
آه از سيل و هلاكم برهان * همّتى كن به نجاتم برسان
* *
آن دگر شد ز غريوش بيدار * يار را ديد به امواج دچار
ليك از بنگ پكر بود سرش * گفت با جانشدهء همسفرش :
دست حقّ پشت و پناهت درويش * همّتم توشهء راهت درويش
معمّاى هستى
ز كار چشم و لب خويش سخت در عجبم * كه در ميان دو دريا هميشه تشنهلبم
ز شوق روى تو هر شب به انتظار طلوع * به ياد موى تو هر روز در خيال شبم
گذشت تير نگاهى ز پردههاى دلى * در اين ميانه من خسته كشته بىسببم
رسيد آنكه به منزل رسد مسافر عمر * هنوز در پىات اى به ز عمر در طلبم
بهار عمر به پايان رسيد ليك هنوز * به باغ دل نشكفتهست غنچهء طربم
ز روح قدسى خود شرمسارم آنكه چرا * به چاه طبع گرفتار شهوت و غضبم
خلاصه هستى من سختتر معمّاييست * كه سالها پى حلّش به حيرت و عجبم
ماجراى عشق و فراق
من دلبرى ز جمله جهان برگزيدهام * و ز غير او علاقهء دل را بريدهام
پوشيدهام به پاى طلب خار و خاك و خون * ازبسكه در پىاش به تمنّا دويدهام