تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
هرآن‌كه بىدست و پاست چو گوى سرگشته است * بهره‌اش از زندگى نيست بجز ابتذال منطق قوم ضعيف واهى و نشنيدنيست * ضعيف در داورى بود پريشان و لال ز سستى آيد پديد نيستى و كاستى * چنان كه نيرو بود اصل وجود و كمال

زيبندهء ستايش

چون قامتت نرويد سروى به سرزمينى * دوران دگر نزايد همچون تو نازنينى پروانه‌وار گشتم در هر چمن و ليكن * چون عارضت نديدم از لطف ياسمينى چون دست سيم‌فامت كز آستين برآيد * هرگز برون نيايد دستى ز آستينى روزى كه دست تقدير تصوير كرد رويت * بر چيره‌دستى خود ، خوش گفت آفرينى زيبندهء ستايش آن آفريدگاريست * كارَد چنين دلاويز نقشى ز ماء و طينى

در آغوش گل

شبى چو من در چمن ميان گل خفته‌اى ؟ * راز نهانى دل به سبزه‌ها گفته‌اى ؟ بنفشه چون زلف يار به هم برآشفته‌اى ؟ * از سر شب تا به صبح از مژه در سفته‌اى ؟ تو را هم از عشق يار به دل خليد است خار * به ياد گل‌چهره‌اى سوز و گدازيت هست ؟ به آتش عشق او سوزى و سازيت هست ؟ * ز سوز دل با صبا شكوه و رازيت هست ؟ به كعبهء كوى او جان نمازيت هست ؟ * گزيدى از جان و دل به جاى اغيار يار ؟ پيشتر از آنكه خور ز خاور آيد برون * طراز زرين زند به جامهء نيلگون مرغ چمن از نشاط ساز كند ارغوان * ز داس دهقان شود خار و خسكها زبون ز شاخه‌ها چيده‌اى گلى ز بهر نثار ؟ * مباد خالى جهان ز شور و غوغاى عشق باد به بازار دل رواج كالاى عشق * هزار كشتى شكست ز موج درياى عشق هزار جان شد تباه ز سوز صحراى عشق * هزار حلّاج شد ز عشق بالاى دار توانگرا نقد دل كمترت آيد به دست * چنين دُرى شاهوار ز كين نشايد شكست آينهء حسن توست مىفكن از كف به پست * مها به اورنگ دل توان به شاهى نشست گر شكنى پايه‌اش ملك نگيرد قرار