هرآنكه بىدست و پاست چو گوى سرگشته است * بهرهاش از زندگى نيست بجز ابتذال
منطق قوم ضعيف واهى و نشنيدنيست * ضعيف در داورى بود پريشان و لال
ز سستى آيد پديد نيستى و كاستى * چنان كه نيرو بود اصل وجود و كمال
زيبندهء ستايش
چون قامتت نرويد سروى به سرزمينى * دوران دگر نزايد همچون تو نازنينى
پروانهوار گشتم در هر چمن و ليكن * چون عارضت نديدم از لطف ياسمينى
چون دست سيمفامت كز آستين برآيد * هرگز برون نيايد دستى ز آستينى
روزى كه دست تقدير تصوير كرد رويت * بر چيرهدستى خود ، خوش گفت آفرينى
زيبندهء ستايش آن آفريدگاريست * كارَد چنين دلاويز نقشى ز ماء و طينى
در آغوش گل
شبى چو من در چمن ميان گل خفتهاى ؟ * راز نهانى دل به سبزهها گفتهاى ؟
بنفشه چون زلف يار به هم برآشفتهاى ؟ * از سر شب تا به صبح از مژه در سفتهاى ؟
تو را هم از عشق يار به دل خليد است خار * به ياد گلچهرهاى سوز و گدازيت هست ؟
به آتش عشق او سوزى و سازيت هست ؟ * ز سوز دل با صبا شكوه و رازيت هست ؟
به كعبهء كوى او جان نمازيت هست ؟ * گزيدى از جان و دل به جاى اغيار يار ؟
پيشتر از آنكه خور ز خاور آيد برون * طراز زرين زند به جامهء نيلگون
مرغ چمن از نشاط ساز كند ارغوان * ز داس دهقان شود خار و خسكها زبون
ز شاخهها چيدهاى گلى ز بهر نثار ؟ * مباد خالى جهان ز شور و غوغاى عشق
باد به بازار دل رواج كالاى عشق * هزار كشتى شكست ز موج درياى عشق
هزار جان شد تباه ز سوز صحراى عشق * هزار حلّاج شد ز عشق بالاى دار
توانگرا نقد دل كمترت آيد به دست * چنين دُرى شاهوار ز كين نشايد شكست
آينهء حسن توست مىفكن از كف به پست * مها به اورنگ دل توان به شاهى نشست
گر شكنى پايهاش ملك نگيرد قرار