تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥

فوتبال

روزى وقت پسين براى رفع ملال * ز شهر بيرون شدم به صحنهء فوتبال شفق برآورده بود منظره‌اى دلپذير * كه سوى خود مىكشيد چشم و دل اهل حال افق عيان گشته بود به ارغوانى لباس * كوه ز رنگ شفق داشت شكوه و جلال گويى شد سرنگون جام مى لعل‌گون * ز دست ناهيد چرخ به گاه رقص و دلال گاه پرستو فتاد در افق مشتعل * چو مردم دوزخى بدون پرس و سؤال ابر فراز افق بود چو طيّاره‌اى * كه خيزد آتش از آن به موقع اشتعال يا چو تن كشتگان ميان ميدان جنگ * كه گرد آن كشتگان ز خون بود مال‌مال ز گوشهء ابرها هلال گشتى پديد * چو در بر سينهء مرد سپاهى مدال چهرهء خورشيد شد ز ديده‌ها ناپديد * گيسوى زرفام او پديد بود از جبال مگر كه شاعر شوى تو نيز تا بنگرى * كه خود چها مىكند به روح شاعر جمال
* *
دمى به خويش آمدم كه از وفا مىزدود * سرشگ رخساره‌ام دختركى خردسال حالت چشم و لبش وحى دل شاعران * غمزهء دلجوى او مظهر سحر حلال ممتنع و سهل بود جمله اداهاى او * داشت به پشت لبش به موقع خنده چال وه كه چه خوش عالميست سادگى كودكى * كاش كه هرگز نبود دولت آن را زوال مرا بود آرزو كه باز كودك شوم * تا كه نبندم دگر ز عقل جان را عقال دريغ طفلى چنين ساده‌دل و پاك‌بين * كه تربيتهاى بد ، كشاندش در و بال غريزى كودك است كه كنجكاوى كند * هرچه به چشم آيدش از آن نمايد سؤال دخترك ماهرو هم ز پى جستجو * جانب من كرد رو و ز لب شكر مثال گفت كه اين گوى را مگر چه باشد گناه * كه هست هردم چنين دربه‌در و پايمال گاه برندش به شرق گه فكنندش به غرب * گه به جنوبش برند گهى به‌سوى شمال خواست كه فصلى دگر شكرفشانى كند * ولى ز بوس مَنَش نماند لب را مجال گفتمش اين گوى را بود گناهى بزرگ * كه هست آمرزشش ز كارهاى محال گناه او اين بود كه هست بىدست و پا * در كف او نيست تيغ براى جنگ و قتال ندارد اندر دهن نيش چو دندان شير * نيست بسان پلنگ در پى خشم و جدال
* *
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 545 | سيد محمد باقر برقعى