فوتبال
روزى وقت پسين براى رفع ملال * ز شهر بيرون شدم به صحنهء فوتبال
شفق برآورده بود منظرهاى دلپذير * كه سوى خود مىكشيد چشم و دل اهل حال
افق عيان گشته بود به ارغوانى لباس * كوه ز رنگ شفق داشت شكوه و جلال
گويى شد سرنگون جام مى لعلگون * ز دست ناهيد چرخ به گاه رقص و دلال
گاه پرستو فتاد در افق مشتعل * چو مردم دوزخى بدون پرس و سؤال
ابر فراز افق بود چو طيّارهاى * كه خيزد آتش از آن به موقع اشتعال
يا چو تن كشتگان ميان ميدان جنگ * كه گرد آن كشتگان ز خون بود مالمال
ز گوشهء ابرها هلال گشتى پديد * چو در بر سينهء مرد سپاهى مدال
چهرهء خورشيد شد ز ديدهها ناپديد * گيسوى زرفام او پديد بود از جبال
مگر كه شاعر شوى تو نيز تا بنگرى * كه خود چها مىكند به روح شاعر جمال
* *
دمى به خويش آمدم كه از وفا مىزدود * سرشگ رخسارهام دختركى خردسال
حالت چشم و لبش وحى دل شاعران * غمزهء دلجوى او مظهر سحر حلال
ممتنع و سهل بود جمله اداهاى او * داشت به پشت لبش به موقع خنده چال
وه كه چه خوش عالميست سادگى كودكى * كاش كه هرگز نبود دولت آن را زوال
مرا بود آرزو كه باز كودك شوم * تا كه نبندم دگر ز عقل جان را عقال
دريغ طفلى چنين سادهدل و پاكبين * كه تربيتهاى بد ، كشاندش در و بال
غريزى كودك است كه كنجكاوى كند * هرچه به چشم آيدش از آن نمايد سؤال
دخترك ماهرو هم ز پى جستجو * جانب من كرد رو و ز لب شكر مثال
گفت كه اين گوى را مگر چه باشد گناه * كه هست هردم چنين دربهدر و پايمال
گاه برندش به شرق گه فكنندش به غرب * گه به جنوبش برند گهى بهسوى شمال
خواست كه فصلى دگر شكرفشانى كند * ولى ز بوس مَنَش نماند لب را مجال
گفتمش اين گوى را بود گناهى بزرگ * كه هست آمرزشش ز كارهاى محال
گناه او اين بود كه هست بىدست و پا * در كف او نيست تيغ براى جنگ و قتال
ندارد اندر دهن نيش چو دندان شير * نيست بسان پلنگ در پى خشم و جدال
* *