شوق وصال
ساقى بريز باده كه فصل بهار شد * باغ و چمن ز باد صبا مشكبار شد
گسترده گشت فرش زمرّد به صحن باغ * سرسبز ، دشت و دامنهء كوهسار شد
چشمم به راه بود و جدا از جمال تو * جانم به لب ز دست غم انتظار شد
عشّاق خوشدلند كه شد جشن فروردين * عيد است و باز موسم بوس و كنار شد
جان را چه ارزش ار كه نگردد فداى دوست * نازم سرى كه در ره جانان نثار شد
مويم سپيد گشت ز هجران روى يار * شامم سيه چو طرّهء گيسوى يار شد
جانم به لب رسيد ز شوق وصال تو * دل در كمند گيسوى تو بىقرار شد
بوسى گرفت از تو « بقايى » و ز آن سپس * عمرى در آستانهء تو حقگزار شد
بر بال توفان
نه دلدارى نه غمخوارى نه يار مجلسآرايى * نه شوق دل به امروز و نه اميدى به فردايى
نه آواى طرب خيزد از اين ويرانهء خامُش * نه در دستم نهد ساقى بلورين جام مينايى
قلم بر صفحهء شعرم دگر امشب نمىلغزد * نه بر لب گفتگويى نى به سر ماندهست سودايى
نشستم با خيالى گنگ در كشتى وحشتزا * گهى بر بال طوفانها گهى بر موج دريايى
نه ديگر همدمى دارم نه بر دل مرهمى دارم * خداوندا تو را دارم به هر راهى به هرجايى
سر زلفش نشسته خم به خم گر بر سر دوشش * دل بشكستهء ما را نه درمانى نه مأوايى
چرا آن بىوفا يك شب به بالينم نمىآيد * منم آن لالهء تنها كه خود رويد به صحرايى
فغان دارد ز تنهايى « بقايى » همزبانى كو ؟ * كجا دارد دل شيدا چنين تاب شكيبايى