تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
ز بس جور و جفا كردى ، زدى بر جان من آتش * ز هر آهى كشم از دل شرارى مىشود پيدا چرا اى باغبان پير ، در اين فصل مىنالى * ز بعد از اين خزان ، بارى بهارى مىشود پيدا مخور غم اى « بقايى » چونكه دارى دلبرى زيبا * كجا چون اين نگار اندر ديارى مىشود پيدا

طرّهء پريشان

به باغ بلبل شوريده گر فغان دارد * شكايتيست كه از دست باغبان دارد هزار عشوه ز گل مىخرد به جان بلبل * چه رازها كه ز گل در دلش نهان دارد به دست شانه مده طرهء پريشان را * صبا حكايت زلف تو در ميان دارد بريز ساقى گل‌چهره يك‌دو جامى چند * از آن شراب كه خمخانه مغان دارد به اولين نگه چشم يار دانستم * كه قصد جان من زار ناتوان دارد اگرچه رفت و ز ما دل بريد و بازنگشت * هنوز در دل من آن پرى مكان دارد قد مرا ز غم خويش چون كمان كرده‌ست * دگر چه كار بدين مشت استخوان دارد مپرس حال « بقايى » بدانكه اين عاشق * هزار شكوه ز دست تو بر زبان دارد

صبح اميد

عارفان مست چو از خانه خمّار شدند * هريكى جام به كف بر سر بازار شدند پاره كردند به تن جامهء تزوير و ريا * پايكوبان و غزلخوان ز پى يار شدند بس‌كه بر خاك در ميكده گشتند مقيم * در بر پير مغان محرم اسرار شدند چون نديدند ز هر سوى بجز روى نگار * محو و حيران جمال بت عيّار شدند خيز اى بىخبر از جاى كه شد صبح اميد * چشم بگشا كه خلايق همه بيدار شدند زاهد و محتسب و رند و خراباتى شهر * عاقبت حمله در آن دام گرفتار شدند ماه دى رفت بهار آمد و عطرآگين شد * فصل گل آمد و مردم سوى گلزار شدند لب چو بگشود « بقايى » به سخن رندى گفت * همه مسحور از آن نطق گهربار شدند