ز بس جور و جفا كردى ، زدى بر جان من آتش * ز هر آهى كشم از دل شرارى مىشود پيدا
چرا اى باغبان پير ، در اين فصل مىنالى * ز بعد از اين خزان ، بارى بهارى مىشود پيدا
مخور غم اى « بقايى » چونكه دارى دلبرى زيبا * كجا چون اين نگار اندر ديارى مىشود پيدا
طرّهء پريشان
به باغ بلبل شوريده گر فغان دارد * شكايتيست كه از دست باغبان دارد
هزار عشوه ز گل مىخرد به جان بلبل * چه رازها كه ز گل در دلش نهان دارد
به دست شانه مده طرهء پريشان را * صبا حكايت زلف تو در ميان دارد
بريز ساقى گلچهره يكدو جامى چند * از آن شراب كه خمخانه مغان دارد
به اولين نگه چشم يار دانستم * كه قصد جان من زار ناتوان دارد
اگرچه رفت و ز ما دل بريد و بازنگشت * هنوز در دل من آن پرى مكان دارد
قد مرا ز غم خويش چون كمان كردهست * دگر چه كار بدين مشت استخوان دارد
مپرس حال « بقايى » بدانكه اين عاشق * هزار شكوه ز دست تو بر زبان دارد
صبح اميد
عارفان مست چو از خانه خمّار شدند * هريكى جام به كف بر سر بازار شدند
پاره كردند به تن جامهء تزوير و ريا * پايكوبان و غزلخوان ز پى يار شدند
بسكه بر خاك در ميكده گشتند مقيم * در بر پير مغان محرم اسرار شدند
چون نديدند ز هر سوى بجز روى نگار * محو و حيران جمال بت عيّار شدند
خيز اى بىخبر از جاى كه شد صبح اميد * چشم بگشا كه خلايق همه بيدار شدند
زاهد و محتسب و رند و خراباتى شهر * عاقبت حمله در آن دام گرفتار شدند
ماه دى رفت بهار آمد و عطرآگين شد * فصل گل آمد و مردم سوى گلزار شدند
لب چو بگشود « بقايى » به سخن رندى گفت * همه مسحور از آن نطق گهربار شدند