مشهور بود و زمانى كه در پاريز سكونت داشت و صداى دلكش او در باغ مصفاى آنجا طنين مىافكند ، همه از شنيدن آن به وجد مىآمدند .
استاد دكتر باستانى پاريزى در مقدمهء كتاب " شب و دل " اثر منظوم فرزند هنرمندش ايرج بقايى مىگويد : « در فاصله سالهاى 20 و 1322 كه وى دفتر پست پاريز را اداره مىكرد ، من بارها آواى دلانگيز او را كه از لابلاى شاخههاى درختان پرگل و شكوفه باغستانهاى پاريز مىگذشت و به آسمانها اوج مىگرفت ، شنيدهام . خانواده آنان نيز اغلب خوشخوان بودهاند . . . » .
ديوان اشعار بقايى در سال 1357 در 97 صفحه از طرف ادارهء فرهنگ و هنر رفسنجان به چاپ رسيد .
تار جليل شهناز
نه عنايتى نه لطفى ز تو باز در ميان شد * نه گله نه شكوه از من ز تو پيش ديگران شد
نه برى نه برگ و بارى ، نه گلى نه شاخسارى * به دلم شكست خارى كه مرا نديم جان شد
نه شكايتى ز خسرو نه حكايتى ز فرهاد * همه قصّههاى شيرين كه چنين شد و چنان شد
به اميد آنكه روزى ز درم چو مه درآيد * چه كنم كه او نيامد ز دو ديده خون روان شد
به فراز شاخهء گل بنشست تا كه بلبل * چو نشان نيافت از گل همه نغمهها فغان شد
چو نسيم در قفايش سر هر گذر دويدم * ز من است او گريزان ز چه بار سرگران شد
ز نواى تار شهناز و هواى صبحگاهان * به خداى عشق سوگند كه مسيح مىتوان شد
نه عجب اگر « بقايى » به سرور و شور آمد * كه صداى تار شهناز بر اوج آسمان شد
دلبر زيبا
بهار آمد به هر گلشن هزارى مىشود پيدا * كه در هر مرغزارى ، مرغ زارى مىشود پيدا
گمان هرگز نمىكردى كه دارم دلبرى زيبا * چه مىدانى كه بر ما غمگسارى مىشود پيدا
مرا صوتى دلانگيز است و دارم نغمهاى دلكش * برايم از تو زيباتر نگارى مىشود پيدا ؟