تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١

شرنگ نامرادى

دستها از دست تو بر دامن داور زدم * تا كه آتش در دل هر مؤمن و كافر زدم بس‌كه در چشم تو خواندم داستان زندگى * مهر باطل بر سر اوراق هر دفتر زدم عالمى را سوختم و ز غم زدم آتش به چرخ * آن‌چنان كاخر شرر بر جان خشك و تر زدم كرده چشمان سياهت فتنه‌ها در كار من * من كه از چشم تو مستم پس چرا ساغر زدم رنجها بسيار بردم تا دلش آرم به دست * در پى او سالها بر اين در و آن در زدم چونكه يار من برون از خانه با صد جلوه شد * طعنه‌ها بر ماه و بر كيوان و بر اختر زدم ريخت در كامم « بقايى » نامراديها شرنگ * من به دست خود به جان خويشتن آذر زدم

سفر به كوى يار

هركس به روى آن بت زيبا نظر كند * بايد ز چشم مست سياهش حذر كند اين ناله‌هاى نيمه‌شب و اشك بامداد * باور مكن كه در دل سنگش اثر كند گاهى به قهر و خشم نظر مىكند به ما * گاهى ز غمزه خويش به ما جلوه‌گر كند گرد و غبار راه گذرگاه او شدم * چشمم به راه بود كز اين ره گذر كند بيچاره چون منى كه بسوزد در انتظار * خوشبخت آنكه با تو شبى را سحر كند آن‌قدر باده ريز و بپيماى جام مى * تا دل به شوق آيد و شهرى خبر كند با من مگو از آنكه به پايش فشاند زر * نازم به آنكه در ره او ترك سر كند از يار دور مانده « بقايى » در اين ديار * دارد اميد آنكه به كويش سفر كند

مرغ غزلخوان

دوشينه كه حيران به سر راه تو بودم * در آرزوى طلعت چون ماه تو بودم با هر نفس ، آميخته شده آه جگرسوز * شب تا به سحر بنده درگاه تو بودم از من تو چرا رشتهء ديرينه گسستى * من مرغ غزلخوان شبانگاه تو بودم هرچند كه ما را ز در خويش براندى * باز از دل‌وجان همدل و همراه تو بودم گر فخر بر افلاك فروشم عجبى نيست * چون بنده‌صفت خاك گذرگاه تو بودم با من ز در حيله زدى لاف محبّت * هرچند كه من بار دل‌آگاه تو بودم گر رفت ستمها ز تو بر جان « بقايى » * من در همه احوال هواخواه تو بودم