شرنگ نامرادى
دستها از دست تو بر دامن داور زدم * تا كه آتش در دل هر مؤمن و كافر زدم
بسكه در چشم تو خواندم داستان زندگى * مهر باطل بر سر اوراق هر دفتر زدم
عالمى را سوختم و ز غم زدم آتش به چرخ * آنچنان كاخر شرر بر جان خشك و تر زدم
كرده چشمان سياهت فتنهها در كار من * من كه از چشم تو مستم پس چرا ساغر زدم
رنجها بسيار بردم تا دلش آرم به دست * در پى او سالها بر اين در و آن در زدم
چونكه يار من برون از خانه با صد جلوه شد * طعنهها بر ماه و بر كيوان و بر اختر زدم
ريخت در كامم « بقايى » نامراديها شرنگ * من به دست خود به جان خويشتن آذر زدم
سفر به كوى يار
هركس به روى آن بت زيبا نظر كند * بايد ز چشم مست سياهش حذر كند
اين نالههاى نيمهشب و اشك بامداد * باور مكن كه در دل سنگش اثر كند
گاهى به قهر و خشم نظر مىكند به ما * گاهى ز غمزه خويش به ما جلوهگر كند
گرد و غبار راه گذرگاه او شدم * چشمم به راه بود كز اين ره گذر كند
بيچاره چون منى كه بسوزد در انتظار * خوشبخت آنكه با تو شبى را سحر كند
آنقدر باده ريز و بپيماى جام مى * تا دل به شوق آيد و شهرى خبر كند
با من مگو از آنكه به پايش فشاند زر * نازم به آنكه در ره او ترك سر كند
از يار دور مانده « بقايى » در اين ديار * دارد اميد آنكه به كويش سفر كند
مرغ غزلخوان
دوشينه كه حيران به سر راه تو بودم * در آرزوى طلعت چون ماه تو بودم
با هر نفس ، آميخته شده آه جگرسوز * شب تا به سحر بنده درگاه تو بودم
از من تو چرا رشتهء ديرينه گسستى * من مرغ غزلخوان شبانگاه تو بودم
هرچند كه ما را ز در خويش براندى * باز از دلوجان همدل و همراه تو بودم
گر فخر بر افلاك فروشم عجبى نيست * چون بندهصفت خاك گذرگاه تو بودم
با من ز در حيله زدى لاف محبّت * هرچند كه من بار دلآگاه تو بودم
گر رفت ستمها ز تو بر جان « بقايى » * من در همه احوال هواخواه تو بودم