دفتر فرسوده
هرچه برهمزن اين خاطر آسودهء ماست * همه اندر اثر دامن آلودهء ماست
خصم هركس همه چيزيست كه در باطن اوست * خصم ما خاطرهء غم به غم افزودهء ماست
بىگناه است به فرمان خرد نفس گناه * كآنچه انجام پذيرفته به فرمودهء ماست
گر نخيزد ز خرد آنكه به جايى نرسد * زحمت بىثمر و كوشش بيهودهء ماست
رهروان رفته به سرمنزل مقصود و هنوز * پيش ما مشكل ما راه نپيمودهء ماست
خوب و بد يكسره از طرز تفكّر زايد * يار ما بار غم بوده و نابودهء ماست
بر سر خاك منه از سر نخوت پا را * خاك خاك است ولى تودهاى از تودهء ماست
از « بقايى » به جهان گر اثرى مىماند * آنكه باقيست همين دفتر فرسودهء ماست
پشمريزى
همانا چون به زندان مىبرندش * كسى را كز وجودش فتنه خيزد
بدان علت سرش را مىتراشند * كه تا آدم شود پشمش بريزد
يخفروشى
در كار فريب ، سختكوشى نكنيد * بد را به گزاف پردهپوشى نكنيد !
از حرف دروغ گوشها پر شده است * در قطب شمال يخفروشى نكنيد !
پند استاد
گفت روزى مرا چنين استاد * كه مر اين پند را مبر از ياد
رنج و آلام خويش را بايد * از براى دو كس بروز نداد
كه اگر دوست است گيرد غم * يا اگر دشمن است گردد شاد
نقطهء ضعف
چو دونى چيره شد بر ناتوانى * طريق زشت را برمىگزيند !
به حكم خوى زشت و بدسرشتى * سواى نقطهء ضعفش نبيند !
اگر صدبار از خويشش برانند * مگس روى جراحت مىنشيند !