بسا كسا كه به عيش و نشاط خو كردند * كه دست جور طبيعت بساطشان برچيد
چو پيرى آمد هردم عوارض و اسقام * دهد نويد كه زين پس نمىتوان پاييد
نه زندگىست متاعى كه باز نتوان يافت * نه گوهريست كه از كس توان دوباره خريد
سراى مرگ خدايا چه جاى مرموزيست ؟ * كه كس براى در بستهاش نيافت كليد
مرا چه تلخ و چه شيرين زمان عمر گذشت * بهار زندگىام را خزان مرگ رسيد
ولى خوشم كه « بقايى » به عمر خويش ز كس * نه آستين بگرفت و نه آستان بوسيد
سنگلاخ فتنه
گمگشتگان وادى جهليم راه كو ؟ * روز سفيد از پى شام سياه كو ؟
آن آسمان آبى شفاف و تابناك * وان چشمك ستاره و اشراق ماه كو ؟
تا چند در بهشت خيالى به سر بريم ؟ * سرسبزى مزارع و لطف گياه كو ؟
در اين كوير خشك شررزاى سوزناك * وضع مساعدى كه برويد گياه كو ؟
جز ظلم و جور و فتنه و شر در زمانه نيست * ذكر زبان چه سود دل خيرخواه كو ؟
گويند اگر به اوج ترقّى رسيدهايم * اين صرف ادّعاست دليل و گواه كو ؟
بدبختى است و ذلّت و فقر و گرسنگى * آيين عدل و داد چه شود فرّ و جاه كو ؟
از غيرت و مروّت و احسان و مردمى * جز قصّهها كه گفته شود گاهگاه كو ؟
رگبار فتنه است مسلسل از هر طرف * مأمن كجاست ؟ قلعه چه شد ؟ سرپناه كو ؟
آن رهروى كه مىنرود راه اشتباه * و آن رهبرى كه مىنكند اشتباه كو ؟
در سنگلاخ فتنه « بقايى » رفاه نيست ! * آزادهمرد باش چه گويى رفاه كو ؟
محبّت
بديدم دخترى در باغ وحشى با چه آرامش * گهى با شير مىجوشد گهى با يوز مىسازد !
به دو گفتم شگفتا از چه از آنان نمىترسى ؟ * چگونه با تو هر درّندهء كينتوز مىسازد ؟
بگفت انسانى انسان را چرا با لطف ننوازد * محبّت وحش را هم رام و دستآموز مىسازد