تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦
بسا كسا كه به عيش و نشاط خو كردند * كه دست جور طبيعت بساطشان برچيد چو پيرى آمد هردم عوارض و اسقام * دهد نويد كه زين پس نمىتوان پاييد نه زندگىست متاعى كه باز نتوان يافت * نه گوهريست كه از كس توان دوباره خريد سراى مرگ خدايا چه جاى مرموزيست ؟ * كه كس براى در بسته‌اش نيافت كليد مرا چه تلخ و چه شيرين زمان عمر گذشت * بهار زندگىام را خزان مرگ رسيد ولى خوشم كه « بقايى » به عمر خويش ز كس * نه آستين بگرفت و نه آستان بوسيد

سنگلاخ فتنه

گم‌گشتگان وادى جهليم راه كو ؟ * روز سفيد از پى شام سياه كو ؟ آن آسمان آبى شفاف و تابناك * وان چشمك ستاره و اشراق ماه كو ؟ تا چند در بهشت خيالى به سر بريم ؟ * سرسبزى مزارع و لطف گياه كو ؟ در اين كوير خشك شررزاى سوزناك * وضع مساعدى كه برويد گياه كو ؟ جز ظلم و جور و فتنه و شر در زمانه نيست * ذكر زبان چه سود دل خيرخواه كو ؟ گويند اگر به اوج ترقّى رسيده‌ايم * اين صرف ادّعاست دليل و گواه كو ؟ بدبختى است و ذلّت و فقر و گرسنگى * آيين عدل و داد چه شود فرّ و جاه كو ؟ از غيرت و مروّت و احسان و مردمى * جز قصّه‌ها كه گفته شود گاهگاه كو ؟ رگبار فتنه است مسلسل از هر طرف * مأمن كجاست ؟ قلعه چه شد ؟ سرپناه كو ؟ آن رهروى كه مىنرود راه اشتباه * و آن رهبرى كه مىنكند اشتباه كو ؟ در سنگلاخ فتنه « بقايى » رفاه نيست ! * آزاده‌مرد باش چه گويى رفاه كو ؟

محبّت

بديدم دخترى در باغ وحشى با چه آرامش * گهى با شير مىجوشد گهى با يوز مىسازد ! به دو گفتم شگفتا از چه از آنان نمىترسى ؟ * چگونه با تو هر درّندهء كين‌توز مىسازد ؟ بگفت انسانى انسان را چرا با لطف ننوازد * محبّت وحش را هم رام و دست‌آموز مىسازد