تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥

در بسته

همه روز روزه بودن ، همه‌شب نماز كردن * همه‌ساله از پى حج سفر حجاز كردن به مساجد و معابد همه اعتكاف جستن * ز ملاهى و مناهى همه احتراز كردن شب جمعه‌ها نخفتن به خداى راز گفتن * ز وجود بىنيازش طلب نياز كردن پى طاعت و زيارت به نجف مقيم گشتن * به مضاجع و مراقد سفر دراز كردن به مبانى طريقت به خلوص راه جستن * به مبادى حقيقت گذر از مجاز كردن به خدا قسم كسى را ثمر آن‌قدر نبخشد * كه به روى مستمندى در بسته باز كردن

پايان زندگى

چو شد فراز شباب و نشيب شيب رسيد * دگر حيات توان داشت با كدام اميد ؟ رسد چو فصل زمستان ، فسرده خواهد شد * هرآن گلى كه بهاران به بوستان روييد چون من نماند در اين گلشن خيال بسى * كه گل نچيده به پايش هزار خار خليد مرا دو ، سلك گهر بود در خزانه كام * كه دست جور طبيعت يكان‌يكان دزديد ! دو گوهر دگرم ديدگان روشن بود * كه در صدف چو خزف شد ز آب مرواريد مگر به دست ستم آسمان نيلىرنگ * مرا به ديدهء روشن ز نيل ، ميل كشيد ؟ از آن ز زندگى خويش گشته‌ام بيزار * كه بعد از اين رخ ياران نمىتوانم ديد براى من پس از اين جالب و مفرّح نيست * دگر تلألؤ ماه و تشعشع خورشيد دريغ و درد كه در آسمان نمىبينم * دوباره تابش كيوان و رامش ناهيد چو رنگ تازه برآرد پياپى اين خم چرخ * شد اندك‌اندك ، رويم كبود و موى سپيد چو برف پيرى بنشست بر سرم ز هراس * ز بام خاطره‌ام طاير نشاط پريد از اين دو گوش چه سودى بود مرا پس از اين ؟ * كه ثقل سامعه منعم كند ز گفت و شنيد جهان پير مگر با تنم خصومت داشت ؟ * كه همچو شيشهء حجّام خون آن بمكيد ! چه حاصل است ز تن چون در آن نماند رمق ؟ * چه نشئه است به خُم گر در آن نبود نبيد ؟ به زندگى چه نهد دل كسى كه از پيرى * فتاد رعشه بر اندام و پيكرش لرزيد براى من مگر اين آبرو به‌جا ماند * كه قطره‌هاى سرشكم به روى چهره دويد اگرچه در اثر ضايعات جسم و روان * كسى نماند در اين كهنه خاكدان جاويد چه خانه‌ها كه شد از گردش فلك ويران * چه لانه‌ها كه به دست اجل ز هم پاشيد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 535 | سيد محمد باقر برقعى