در بسته
همه روز روزه بودن ، همهشب نماز كردن * همهساله از پى حج سفر حجاز كردن
به مساجد و معابد همه اعتكاف جستن * ز ملاهى و مناهى همه احتراز كردن
شب جمعهها نخفتن به خداى راز گفتن * ز وجود بىنيازش طلب نياز كردن
پى طاعت و زيارت به نجف مقيم گشتن * به مضاجع و مراقد سفر دراز كردن
به مبانى طريقت به خلوص راه جستن * به مبادى حقيقت گذر از مجاز كردن
به خدا قسم كسى را ثمر آنقدر نبخشد * كه به روى مستمندى در بسته باز كردن
پايان زندگى
چو شد فراز شباب و نشيب شيب رسيد * دگر حيات توان داشت با كدام اميد ؟
رسد چو فصل زمستان ، فسرده خواهد شد * هرآن گلى كه بهاران به بوستان روييد
چون من نماند در اين گلشن خيال بسى * كه گل نچيده به پايش هزار خار خليد
مرا دو ، سلك گهر بود در خزانه كام * كه دست جور طبيعت يكانيكان دزديد !
دو گوهر دگرم ديدگان روشن بود * كه در صدف چو خزف شد ز آب مرواريد
مگر به دست ستم آسمان نيلىرنگ * مرا به ديدهء روشن ز نيل ، ميل كشيد ؟
از آن ز زندگى خويش گشتهام بيزار * كه بعد از اين رخ ياران نمىتوانم ديد
براى من پس از اين جالب و مفرّح نيست * دگر تلألؤ ماه و تشعشع خورشيد
دريغ و درد كه در آسمان نمىبينم * دوباره تابش كيوان و رامش ناهيد
چو رنگ تازه برآرد پياپى اين خم چرخ * شد اندكاندك ، رويم كبود و موى سپيد
چو برف پيرى بنشست بر سرم ز هراس * ز بام خاطرهام طاير نشاط پريد
از اين دو گوش چه سودى بود مرا پس از اين ؟ * كه ثقل سامعه منعم كند ز گفت و شنيد
جهان پير مگر با تنم خصومت داشت ؟ * كه همچو شيشهء حجّام خون آن بمكيد !
چه حاصل است ز تن چون در آن نماند رمق ؟ * چه نشئه است به خُم گر در آن نبود نبيد ؟
به زندگى چه نهد دل كسى كه از پيرى * فتاد رعشه بر اندام و پيكرش لرزيد
براى من مگر اين آبرو بهجا ماند * كه قطرههاى سرشكم به روى چهره دويد
اگرچه در اثر ضايعات جسم و روان * كسى نماند در اين كهنه خاكدان جاويد
چه خانهها كه شد از گردش فلك ويران * چه لانهها كه به دست اجل ز هم پاشيد