با شعار خودپرستى كس مقامى درنيافت * رو شعار حقپرستى كن شعار خويش را
از پى گلشن چه مىگردى كه با حسن نظر * غيرت گلشن توان كردن كنار خويش را
رو به گلزار طبيعت كن كه خوش نزهتگهيست * اى كه چون گلزار مىخواهى ديار خويش را
حق نگردد يار كس تا كس نگردد يار حق * الحق اهل حق چنين جويند يار خويش را
عقل محدود است و چون در كار حيران مىشود * عشق نامحدود خواهد كرد كار خويش را
نزد دانايان ندارد اعتبارت اعتبار * جوى در بىاعتبارى اعتبار خويش را
ديگرم لذّت نمىبخشد تماشاى بهار * من كه با غفلت خزان كردم بهار خويش را
تا ز باد فتنه ننشيند غبارى بر دلم * مىدهم بر باد ز آه خود غبار خويش را
در ره عشق و محبّت چون « بقايى » شو كه او * كرد از عشق و محبّت پود و تار خويش را
افسانه عشق
عجب نبود اگر چشمان او مستانه مىخوابد * حريف تازهكار ، آرى به يك پيمانه مىخوابد
ز بس افسانهء عشقش سرودم خواب بربودش * كه طفل نازپرورد است و با افسانه مىخوابد
به خواب اندر توان دزدانه بوسيدن سراپايش * كه دزد آنگه برد كالا كه صاحبخانه مىخوابد
ز بس سيلابهء خون در دلم افشاند ويران شد * كه چون سيل آيد ، اول كلبهء ويرانه مىخوابد
من و دل قصّهها داريم از شبزندهداريها * بلى ديوانه بيدار است ، چون فرزانه مىخوابد
من آن رندم كه گر رانند از ميخانه صد بارش * به هر حيلت كه باشد باز در ميخانه مىخوابد
پى خال لبش رفتم ، به دام زلفش افتادم * چه داند مرغ وحشى دام پيش دانه مىخوابد
« بقايى » شانه را از بار عشقش چو كند خالى ؟ * چو روى شانهاش زلف سيه با شانه مىخوابد