تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
با شعار خودپرستى كس مقامى درنيافت * رو شعار حق‌پرستى كن شعار خويش را از پى گلشن چه مىگردى كه با حسن نظر * غيرت گلشن توان كردن كنار خويش را رو به گلزار طبيعت كن كه خوش نزهتگهيست * اى كه چون گلزار مىخواهى ديار خويش را حق نگردد يار كس تا كس نگردد يار حق * الحق اهل حق چنين جويند يار خويش را عقل محدود است و چون در كار حيران مىشود * عشق نامحدود خواهد كرد كار خويش را نزد دانايان ندارد اعتبارت اعتبار * جوى در بىاعتبارى اعتبار خويش را ديگرم لذّت نمىبخشد تماشاى بهار * من كه با غفلت خزان كردم بهار خويش را تا ز باد فتنه ننشيند غبارى بر دلم * مىدهم بر باد ز آه خود غبار خويش را در ره عشق و محبّت چون « بقايى » شو كه او * كرد از عشق و محبّت پود و تار خويش را

افسانه عشق

عجب نبود اگر چشمان او مستانه مىخوابد * حريف تازه‌كار ، آرى به يك پيمانه مىخوابد ز بس افسانهء عشقش سرودم خواب بربودش * كه طفل نازپرورد است و با افسانه مىخوابد به خواب اندر توان دزدانه بوسيدن سراپايش * كه دزد آنگه برد كالا كه صاحبخانه مىخوابد ز بس سيلابهء خون در دلم افشاند ويران شد * كه چون سيل آيد ، اول كلبهء ويرانه مىخوابد من و دل قصّه‌ها داريم از شب‌زنده‌داريها * بلى ديوانه بيدار است ، چون فرزانه مىخوابد من آن رندم كه گر رانند از ميخانه صد بارش * به هر حيلت كه باشد باز در ميخانه مىخوابد پى خال لبش رفتم ، به دام زلفش افتادم * چه داند مرغ وحشى دام پيش دانه مىخوابد « بقايى » شانه را از بار عشقش چو كند خالى ؟ * چو روى شانه‌اش زلف سيه با شانه مىخوابد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 534 | سيد محمد باقر برقعى