كيستم
من كيستم به كنج قفس بال بستهاى * غمديدهاى فلكزدهاى دلشكستهاى
گريان ميان موج حوادث ستادهاى * نالان كنار كشتى ماتم نشستهاى
ديوانهاى فكنده سرى پابرهنهاى * و ز دست عاقلان جهان زار و خستهاى
بر وضع خويش ديدهء حسرت گشادهاى * از پا فتاده غمزدهاى دست بستهاى
در حلقهء كمند بتى جان مقيدى * از قيدوبند هرچه جز او دل گسستهاى
از چيست اى فلك كه دل ما نشان كند ؟ * هر تير بىگنه كش از شست جستهاى
تنها منم مقيد و پامال جور چرخ ؟ * يا عالميست دستخوش و نيست رستهاى
يك غم نشد نهان ز « بقايى » و از قضا * دست قدر گماشت بر او باز دستهاى
داروى درد
با دواى خاص خود هر درد درمان مىشود * مشكلات زندگى با فكر آسان مىشود
از قواى باطن خود گر مدد گيرد بشر * عرصهء جولانگهش پهناى كيهان مىشود
رستگارى نيست جز در سايهء علم و عمل * شخص تنپرور دچار كاهش جان مىشود
جمع را چون غنچه دارد در امان همبستگى * از شكفتن گل دچار برگريزان مىشود
گوسفندان رام را چوپان حمايت مىكند * گرگ از درندگى منفور و ويلان مىشود
ز اشك مظلومان مسكين عاقبت كاخ ستم * چون بنايى در مسير سيل ويران مىشود
با بدانهم نيكويى كن زانكه با احسان تو را * با همه درندهخويى سگ نگهبان مىشود
لاابالى را دل تاريك و جان خسته است * روشنىبخش دلوجان نور ايمان مىشود
هركه راه اعتلا پيمود روشن شد دلش * چون بخار تيره بالا رفت ، باران مىشود
با كمى مهر و نوازش مىتوان دل شاد كرد * غنچه را لب از نسيم صبح خندان مىشود
عشق و محبّت
گر به دست نفس دادى اختيار خويش را * مىكنى مخدوم خود خدمتگزار خويش را
آدمى گيرد به كف آرى مهار عالمى * با تسلّط گر به كف گيرد مهار خويش را
از درون خود مدد جو تا ز خود بيرون شوى * بنگرى چون روز روشن روزگار خويش را
تا به گرد خويش مىگرديم سرگردان چو چرخ * سير كردن نيست ممكن جز مدار خويش را