تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣

كيستم

من كيستم به كنج قفس بال بسته‌اى * غم‌ديده‌اى فلك‌زده‌اى دل‌شكسته‌اى گريان ميان موج حوادث ستاده‌اى * نالان كنار كشتى ماتم نشسته‌اى ديوانه‌اى فكنده سرى پابرهنه‌اى * و ز دست عاقلان جهان زار و خسته‌اى بر وضع خويش ديدهء حسرت گشاده‌اى * از پا فتاده غم‌زده‌اى دست بسته‌اى در حلقهء كمند بتى جان مقيدى * از قيدوبند هرچه جز او دل گسسته‌اى از چيست اى فلك كه دل ما نشان كند ؟ * هر تير بىگنه كش از شست جسته‌اى تنها منم مقيد و پامال جور چرخ ؟ * يا عالميست دستخوش و نيست رسته‌اى يك غم نشد نهان ز « بقايى » و از قضا * دست قدر گماشت بر او باز دسته‌اى

داروى درد

با دواى خاص خود هر درد درمان مىشود * مشكلات زندگى با فكر آسان مىشود از قواى باطن خود گر مدد گيرد بشر * عرصهء جولان‌گهش پهناى كيهان مىشود رستگارى نيست جز در سايهء علم و عمل * شخص تن‌پرور دچار كاهش جان مىشود جمع را چون غنچه دارد در امان هم‌بستگى * از شكفتن گل دچار برگ‌ريزان مىشود گوسفندان رام را چوپان حمايت مىكند * گرگ از درندگى منفور و ويلان مىشود ز اشك مظلومان مسكين عاقبت كاخ ستم * چون بنايى در مسير سيل ويران مىشود با بدان‌هم نيكويى كن زانكه با احسان تو را * با همه درنده‌خويى سگ نگهبان مىشود لاابالى را دل تاريك و جان خسته است * روشنىبخش دل‌وجان نور ايمان مىشود هركه راه اعتلا پيمود روشن شد دلش * چون بخار تيره بالا رفت ، باران مىشود با كمى مهر و نوازش مىتوان دل شاد كرد * غنچه را لب از نسيم صبح خندان مىشود

عشق و محبّت

گر به دست نفس دادى اختيار خويش را * مىكنى مخدوم خود خدمتگزار خويش را آدمى گيرد به كف آرى مهار عالمى * با تسلّط گر به كف گيرد مهار خويش را از درون خود مدد جو تا ز خود بيرون شوى * بنگرى چون روز روشن روزگار خويش را تا به گرد خويش مىگرديم سرگردان چو چرخ * سير كردن نيست ممكن جز مدار خويش را
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 533 | سيد محمد باقر برقعى