چون شمع به بالين خيالت شب خود را * با سوز دل و اشك سحر كردم و رفتم
چون مرغ شباهنگ همه خلق جهان را * از راز دل خويش خبر كردم و رفتم
چون شمع حديث غم دل گفتم و خفتم * پيراهنى از اشك به بر كردم و رفتم
درس رادى
ز روى حيله و افسون خليفهء مغرور * پيام داد به يعقوب ليث از بغداد
به خدمت آى و مكن با قوىتر از خود جنگ * خصومت چو منى هستىات دهد بر باد
اشاره كرد به نان و پياز و خنجر خويش * بگفت : همچو منى مادر زمانه نزاد
مرا شهامت و مردى رساند بر ديهيم * تو را پدر ز خود اين سلطنت به ارث نهاد
ز خصمى چو تويى هيچ باك نيست مرا * كه شير شرزه نترسد ز روبه شيّاد
تو از نژاد ضعيفى ، من از تبار قوى * ز جان بكوشم تا از تو بركنم بنياد
ميان ما و تو جز تيغ داورى نكند * كشيم بر وى شمشير ، هرچه بادا باد
اگر شكست خورم ، رو نهم به رويگرى * و گر شكست دهم بندگان شوند آزاد
بسنده است مرا نان خشك و جامهء دلق * كفايت است مرا اسب و دشنهء پولاد
درود باد بر آن قهرمان ايراندوست * كه درس رادى و آزادگى به مردم داد
ساحل اميد
بىروى تو اى دوست هواى چمنم نيست * با روى تو حاجت به گل ياسمنم نيست
يك سينه سخن دارم و چون شعلهء لرزان * در رهگذر باد مجال سخنم نيست
بر لب زدهام غنچهصفت مهر خموشى * چون شمع ز گفتن سرِ سر باختنم نيست
چون مردمك ديده گرفتم ره عزلت * انديشهء آواره شدن از وطنم نيست
اى ساحل امّيد در آغوش تو چون موج * از خويش برونم خبر از خويشتنم نيست
گفتى كه در اين راه دهى جان و تن از دست * در رهگذر عشق غم جان و تنم نيست
من بلبل شيرينسخن گلشن قدسم * هرگز سر همراهى زاغ و زغنم نيست
پرواز تو را مىرسد اى مرغ بهشتى * من بسته دامم ره بيرون شدنم نيست
شب با دل خود انجمنى ساخته دارم * جز شمع رخت روشنى انجمنم نيست
در محفل ما مى مطلب آب « بقا » جوى * شعر كهنم هست و شراب كهنم نيست