خواندهام درس فضيلت را در مكتب عشق * هنرآموز به دانشگه قرآنم من
زدهام تا به ره كعبهء مقصود قدم * فارغ از سرزنش خار مغيلانم من
گرچه پيوسته به گلزار ادب چون بلبل * مجلسآرا و سخنسنج و غزلخوانم من
ليك بااينهمه هنگام عمل همچو « بقا » * در بر پير خرد طفل دبستانم من
گوهر راز
به دوست چشم نيازى كه داشتم دارم * اميد دور و درازى كه داشتم دارم
شبان تيره به بالين شعلههاى فراق * چو شمع شور و گدازى كه داشتم دارم
ز داغ هجر تو بىمهر تا فروغ سحر * به ماه راز و نيازى كه داشتم دارم
بجز خداى نبردم به كس نياز و به خلق * چو چشم مست تو نازى كه داشتم دارم
به هيچ در نكنم روى زانكه روى اميد * به لطف بندهنوازى كه داشتم دارم
به پيش نيك و بد روزگار همچون صبح * هميشه چهرهء بازى كه داشتم دارم
گهرشناس نديدم و گرنه چون دريا * به سينه گوهر رازى كه داشتم دارم
به بزم كور و كران زمانه سوزى نيست * و گرنه نغمهء سازى كه داشتم دارم
به آبروى قناعت قسم ، ز خوان فلك * بريده پنجه آزى كه داشتم دارم
« بقاى » ماست مسلم به پيش اهل يقين * در اين نشيب ، فرازى كه داشتم دارم
آينه
به خويش گفتم بايد براى هديه به دوست * در انتهاى سفر تحفهاى گران ببرم
هرآنچه را كه پذيراى خاطرش باشد * فراهم آرم و نزدش به ارمغان ببرم
جهان بگردم و چيزى نفيس و بىمانند * كه مثل آن نتوان يافت در جهان ببرم
متاع قابل و ارزندهاى كه در بر او * بود ز مهر دلخسته ترجمان ببرم
به هر ديار كه رفتم به هركجا جستم * نبود تحفهء شايستهاى كه آن ببرم
هرآنچه بود كمى داشت زو به خود گفتم * نزيبد آنكه گلى را به گلستان ببرم
ز دوست خوبترى نيست در جهان نسزد * كه هديه شمع به خورشيد جاودان ببرم
پس از تفكّر بسيار بهتر آن ديدم * يكى كه جلوه او را دهد نشان ببرم
گزيدم آينه را زانكه بهر هديه به دوست * ز روى دوست نكوتر چه مىتوان ببرم