تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
خوانده‌ام درس فضيلت را در مكتب عشق * هنرآموز به دانشگه قرآنم من زده‌ام تا به ره كعبهء مقصود قدم * فارغ از سرزنش خار مغيلانم من گرچه پيوسته به گلزار ادب چون بلبل * مجلس‌آرا و سخن‌سنج و غزل‌خوانم من ليك بااين‌همه هنگام عمل همچو « بقا » * در بر پير خرد طفل دبستانم من

گوهر راز

به دوست چشم نيازى كه داشتم دارم * اميد دور و درازى كه داشتم دارم شبان تيره به بالين شعله‌هاى فراق * چو شمع شور و گدازى كه داشتم دارم ز داغ هجر تو بىمهر تا فروغ سحر * به ماه راز و نيازى كه داشتم دارم بجز خداى نبردم به كس نياز و به خلق * چو چشم مست تو نازى كه داشتم دارم به هيچ در نكنم روى زانكه روى اميد * به لطف بنده‌نوازى كه داشتم دارم به پيش نيك و بد روزگار همچون صبح * هميشه چهرهء بازى كه داشتم دارم گهرشناس نديدم و گرنه چون دريا * به سينه گوهر رازى كه داشتم دارم به بزم كور و كران زمانه سوزى نيست * و گرنه نغمهء سازى كه داشتم دارم به آبروى قناعت قسم ، ز خوان فلك * بريده پنجه آزى كه داشتم دارم « بقاى » ماست مسلم به پيش اهل يقين * در اين نشيب ، فرازى كه داشتم دارم

آينه

به خويش گفتم بايد براى هديه به دوست * در انتهاى سفر تحفه‌اى گران ببرم هرآنچه را كه پذيراى خاطرش باشد * فراهم آرم و نزدش به ارمغان ببرم جهان بگردم و چيزى نفيس و بىمانند * كه مثل آن نتوان يافت در جهان ببرم متاع قابل و ارزنده‌اى كه در بر او * بود ز مهر دل‌خسته ترجمان ببرم به هر ديار كه رفتم به هركجا جستم * نبود تحفهء شايسته‌اى كه آن ببرم هرآنچه بود كمى داشت زو به خود گفتم * نزيبد آنكه گلى را به گلستان ببرم ز دوست خوب‌ترى نيست در جهان نسزد * كه هديه شمع به خورشيد جاودان ببرم پس از تفكّر بسيار بهتر آن ديدم * يكى كه جلوه او را دهد نشان ببرم گزيدم آينه را زانكه بهر هديه به دوست * ز روى دوست نكوتر چه مىتوان ببرم