تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 529

مساهمون:

ص٥٢٩

گذر به محفل آزادگان

خوش آن كسان كه ز احوال هم خبر دارند * خبر ز شادى و اندوه يكدگر دارند ز فيض عشق گر از حال خويش بىخبرند * ولى ز حالت آزردگان خبر دارند نشاطبخش دل كافر و مسلمانند * چو مهر پرتو رحمت به خشك و تر دارند چو شبنم از نظر باصفاى پاكدلان * دلى به روشنى چهرهء قمر دارند ز فيض صحبتشان كام خلق شيرين است * هميشه خاصيت نخل بارور دارند چو پا نهند به راه طلب ز هستى خويش * در اوّلين قدم عشق دست بردارند نمىزنند به دريا دل از براى گهر * ز آب ديده به دامان خود گهر دارند نمىزنند ز بيداد دهر شكوه به خلق * نظر به لطف خداوند دادگر دارند به سرفرازى ماهند و بىنيازى مهر * از آنكه گنج قناعت به زير سر دارند فكنده سايهء رحمت به خشك و تر چون ابر * رهين دست‌ودل‌باز بحر و برّ دارند نويد صبح سعادت به خاص و عام دهند * هميشه حال نسيم خوش سحر دارند نهند آب « بقا » بهر خضر زانكه چو من * گهى به محفل آزادگان گذر دارند

دردآفرين

گرچه از سوداى دل پيوسته در بنديم ما * از دل دردآفرين خويش خرسنديم ما بىنيازى بين كه پيش همّت والاى عشق * چرخ را با آن جلال از چشم افكنديم ما گر چو گل خاموش ننشينيم از نازك‌دليست * ور نه باغ ذوق را شاخ برومنديم ما پاى ما را عشق در دام جنون افكنده است * گرچه پير عقل را فرزانه فرزنديم ما روى موج نيستى خفتيم غافل چون حباب * فارغ از هستى ، به جرم يك شكرخنديم ما بس خلاف دوستى ديديم از ياران « بقا » * سختگير و زودرنج و دير پيونديم ما

حديث غم

از چشم تو چون اشك ، سفر كردم و رفتم * افسانهء هجران تو سر كردم و رفتم در شام غم‌انگيز وداع از صدف چشم * دامان تو را غرق گهر كردم و رفتم چون باد برآشفتم و گلهاى چمن را * با ياد رخت زير و زبر كردم و رفتم اى ساحل اميد پى وصل تو چون موج * در بحر غمت سينه سپر كردم و رفتم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 529 | سيد محمد باقر برقعى