گذر به محفل آزادگان
خوش آن كسان كه ز احوال هم خبر دارند * خبر ز شادى و اندوه يكدگر دارند
ز فيض عشق گر از حال خويش بىخبرند * ولى ز حالت آزردگان خبر دارند
نشاطبخش دل كافر و مسلمانند * چو مهر پرتو رحمت به خشك و تر دارند
چو شبنم از نظر باصفاى پاكدلان * دلى به روشنى چهرهء قمر دارند
ز فيض صحبتشان كام خلق شيرين است * هميشه خاصيت نخل بارور دارند
چو پا نهند به راه طلب ز هستى خويش * در اوّلين قدم عشق دست بردارند
نمىزنند به دريا دل از براى گهر * ز آب ديده به دامان خود گهر دارند
نمىزنند ز بيداد دهر شكوه به خلق * نظر به لطف خداوند دادگر دارند
به سرفرازى ماهند و بىنيازى مهر * از آنكه گنج قناعت به زير سر دارند
فكنده سايهء رحمت به خشك و تر چون ابر * رهين دستودلباز بحر و برّ دارند
نويد صبح سعادت به خاص و عام دهند * هميشه حال نسيم خوش سحر دارند
نهند آب « بقا » بهر خضر زانكه چو من * گهى به محفل آزادگان گذر دارند
دردآفرين
گرچه از سوداى دل پيوسته در بنديم ما * از دل دردآفرين خويش خرسنديم ما
بىنيازى بين كه پيش همّت والاى عشق * چرخ را با آن جلال از چشم افكنديم ما
گر چو گل خاموش ننشينيم از نازكدليست * ور نه باغ ذوق را شاخ برومنديم ما
پاى ما را عشق در دام جنون افكنده است * گرچه پير عقل را فرزانه فرزنديم ما
روى موج نيستى خفتيم غافل چون حباب * فارغ از هستى ، به جرم يك شكرخنديم ما
بس خلاف دوستى ديديم از ياران « بقا » * سختگير و زودرنج و دير پيونديم ما
حديث غم
از چشم تو چون اشك ، سفر كردم و رفتم * افسانهء هجران تو سر كردم و رفتم
در شام غمانگيز وداع از صدف چشم * دامان تو را غرق گهر كردم و رفتم
چون باد برآشفتم و گلهاى چمن را * با ياد رخت زير و زبر كردم و رفتم
اى ساحل اميد پى وصل تو چون موج * در بحر غمت سينه سپر كردم و رفتم