ديگر اكنون بود اين صحنه بسى زيباتر * خفته خورشيد تو گويى به ميان بستر
نيمى ازآنپس كوه است چو در گنجى زر * نيم ديگر زده بر دامن آن ابر آذر
دامن ابر از آن شعله كنون سوزان است * رفتهرفته شده پنهان پس كوه آن رخسار
گوييا بين شب و روز نهاده ديوار * روى بنهفته ز ياران خود و از اغيار
من حيرتزده واله ، نگران اين كار * ناگهان ديدم از آنسو مه نو تابان است
جاى خود را ز صفا داد به مه چون خورشيد * دامن خويش ز دست گل و صحرا بكشيد
آن طرف ماه شب چارده ظاهر گرديد * گل چو زيبايى آن ديد به تن جامه دريد
غنچه خنديد كه صحرا چو نگارستان است * رسد از سوى دگر زمزمهء آب به گوش
گويد اين عمر چو من بگذرد اى خفته به هوش * اين همه در غم دنياى فسونگر مخروش
دى چو امروز گذشت امشب تو نيز چو دوش * چشم فرسودهء تو چون جسدى بىجان است
اين بود عمر عزيز تو كه چون آب رود * ديدهاى آب دگرباره به جو بازآيد ؟
كى سزد روح خود عاقل ز محن آزارد * گرچه غم خوردن بىحاصل خود را داند
كه از آن روح و دلافسرده چو در زندان است * بشكن اين بند و قفس بالوپر و روح مبند
طاير روح اسير قفس غم تا چند * پاى اين آهوى وحشى برهان خود از بند
تا شود در بر گلزار طبيعت خرسند * پيش از آنت كه مكان وادى خاموشان است
ور نه روزى كه رسد عمر گرانمايه به سر * كه بجز رنج و محن هيچ نبردهست ثمر
ديگر از شادى امروز نيابى تو اثر * ثمرى نيست ز افسوس بر امروز دگر
گويدت پيك اجل عمر تو را پايان است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 525
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٢٥