تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥
ديگر اكنون بود اين صحنه بسى زيباتر * خفته خورشيد تو گويى به ميان بستر نيمى ازآن‌پس كوه است چو در گنجى زر * نيم ديگر زده بر دامن آن ابر آذر دامن ابر از آن شعله كنون سوزان است * رفته‌رفته شده پنهان پس كوه آن رخسار گوييا بين شب و روز نهاده ديوار * روى بنهفته ز ياران خود و از اغيار من حيرت‌زده واله ، نگران اين كار * ناگهان ديدم از آن‌سو مه نو تابان است جاى خود را ز صفا داد به مه چون خورشيد * دامن خويش ز دست گل و صحرا بكشيد آن طرف ماه شب چارده ظاهر گرديد * گل چو زيبايى آن ديد به تن جامه دريد غنچه خنديد كه صحرا چو نگارستان است * رسد از سوى دگر زمزمهء آب به گوش گويد اين عمر چو من بگذرد اى خفته به هوش * اين همه در غم دنياى فسونگر مخروش دى چو امروز گذشت امشب تو نيز چو دوش * چشم فرسودهء تو چون جسدى بىجان است اين بود عمر عزيز تو كه چون آب رود * ديده‌اى آب دگرباره به جو بازآيد ؟ كى سزد روح خود عاقل ز محن آزارد * گرچه غم خوردن بىحاصل خود را داند كه از آن روح و دل‌افسرده چو در زندان است * بشكن اين بند و قفس بال‌وپر و روح مبند طاير روح اسير قفس غم تا چند * پاى اين آهوى وحشى برهان خود از بند تا شود در بر گلزار طبيعت خرسند * پيش از آنت كه مكان وادى خاموشان است ور نه روزى كه رسد عمر گرانمايه به سر * كه بجز رنج و محن هيچ نبرده‌ست ثمر ديگر از شادى امروز نيابى تو اثر * ثمرى نيست ز افسوس بر امروز دگر گويدت پيك اجل عمر تو را پايان است